من اصلا ً نمی دانستم آن روزچه خبربود .
به من چه که چه خبربود ؟
اصلا ً خبری نبود .
صبح ، مثل همیشه ، پا می شوم وکاسه ی آش را برمی دارم و می روم طرف بازارصفا .
خوب ، البته قبلش رفته بودم لب شط . ساعت پنج صبح بود ، شاید هم زودتر . تاریک روشن بود . مرداد بود . شرجی بود . رختخواب های ما روی پشت بام خانه مان خیس بودند ازنم .
من بیدارشده بودم . ازروی پشت بام میتوانستم ببینم که چراغ های توی خیابان هنوزروشن هستند . اما آسمان بفهمی نفهمی روشن شده بود .
می دانستم چه کسی بیدارم کرده بود .
فاخته .
فاخته بیددرم کرده بود .
توی حیاط خانه ی ما یک نخل بلند دیری ۱ هست .
توی این نخل هم همیشه ی خدا لانه های گنجشک ، فاخته ، وبلبل هست .
نخل بلندترازآن است که من ازآن بالا بروم وجوجه ها ، یا تخم ها ، را ازلانه ها بردارم . تازه من اصلا ً اهل این کارها نیستم . هیچ وقت توی زندگیم اهل این کارها نبودم . گناه دارد . نه ، من اگر هوسی داشته باشم ، هوس چیدن خرما است ، نه برداشتن تخم پرنده های بی گناه ، وتازه به آن هوس ِ خرما چینی ام هم نمی توانم جواب مثبت بدهم ، چون ـ گفتم ـ نخل خانه ی ما خیلی بلندترازاین حرفها بود .
اما من می دانم کی بیدارم کرده بود . فاخته .
فاخته ، کوکو کرده بود ومن که خوابم خیلی سبک است بیدارشده بودم . چکارکنم ؟ وقتی که خوابت را کرده باشی که دیگرنمی توانی توی رختخواب بمانی .
هوا هنوزتاریک است .
فاخته می خواند « کوکو ... کو، کوکو ... کو ، کوکو ... کو»
من نمی دانم درباره ی صدای فاخته چه بگویم . هم دوستش دارم ، هم یک جوری ازآن می ترسم . خوب ، حالا چکارکنم ؟
هنوزهوا تاریک است .
هنوزتوی آسمان ستاره ست .
بعضی ستاره ها هنوزبرق می زنند ـ که خیلی دورهستند .
اما نورخیلی ازستاره ها پریده است ، چون دیگرحسابی شب نیست وآسمان دارد روشن می شود .
هوا بوی تازگی می دهد . بوی تازگی ماه است .
هوا بوی تازگی می دهد .
ازتختم پایین می آیم . بعدازپله های تاریک . تاریک باشد .
من راهم را حفظ هستم . فوت ِفوتم . اگرهم تاریک تاریک باشد بازمی دانم کی به آخرین پله می رسم . کی باید به طرف چپ بپیچم ، بروم توی حیاط دراندشت ، شیرآب را بازکنم ، آب بپاشم به صورتم و صورتم را با پیراهن یا زیرپیراهنم خشک کنم ، وبعد کاردیگر بکنم .
می روم پایین . گرسنه هستم .
پَنگ بزرگ رطب خوشمزه ی برحی ۲ به چنگک آویزان است . دست می برم ویک ریسه می ﮐَﻧﻡ ، وبعد یکی دیگر، وبعدازدرحیاط بزرگ می زنم بیرون ومی روم طرف شط .
تماشای شط هیچ وقت بهترازصبح زود و آخرهای شب نیست ، مخصوصا ً صبح زود .
درخت های کنارشط ، همه خنک وخیس هستند . روی آب صاف است .
آدم های زیادی توی خیابان نیستند ، بیشترکارگرها وبلم چی ها وفلاح ها ، که دارند جنس هاشان را می آورند به شهر . فقط کارمندهایی که مجبورند توی شهرمانده اند . معلوم است . همه ی معلم هامان رفته اند به شهرهاشان . تابستان است . مرداد است . چقدربه مدرسه مانده ؟ خوب امروزبیست وهشتم است . راستی مرداد چندروزاست ؟ ۳۱ روز . یک ماه وسه روزدیگرمانده . بد نیست .
می روم وزیردرخت ﮐۥﻧاربزرگ روی موج شکن می نشینم وبه شط نگاه می کنم .
آخیش ! چه ماه است ! زیرم خنک است . ازنم شب کمی خیس شده است و شورت کوتاهم را خیس می کند ، ولی هیچ عیبی ندارد .
وقتی که به سطح آب نگاه می کنم ، وقتی که به بلم ها ، به کشتی های نیروی دریایی ، به آسمان ، وقتی به اینها نگاه می کنم ، تازه می بینم خستگی هایی که انگارتوی گوشه موشه های بدنم هنوز مانده اند دارند ازبدنم درمی آیند ، ومن خنک می شوم وکمی ﺷۥل ، وانگارخمار . اما درهمین حال دانه های رطب ِبرحی را دانه دانه ازریسه می ﮐَﻧﻡ ومی گذارم توی دهانم و یواش یواش می جوم . ظهراینطوری نمی جوم . تند تند می جوم . ولی حالا نمی شود و انگارکه نخواهم نظم آرام و ﮐۥﻧد طبیعت را بهم بزنم ، من هم آرام آرام می جوم .
حسابی ، حسابی کیف می کنم .
دلم می خواهد لباسم را دربیاورم وشیرجه بپرم توی شط . اما نه . هیچکس نیست . اگرکوسه باشد هیچ کس نیست بدادم برسد . کوسه صبح خیلی سرحال است .
همانطورکه برحی را می گذاشتم توی دهنم فکرکردم حالا زیرآب شط یک کوسه ی خیلی بزرگ ، صدمتر، حتی دویست متر، هست که منتظرمن است . این جورمردن : تنها وبی کس ، آن قدرتنها که کسی نیست صدایت را بشنود وحشتناک است .
یکی دوساعت بعدازجایم بلند شدم ورفتم طرف خانه .
پول ودیگ آش را مادرم روی طاقچه گذاشته است . مثل همیشه .
حالا که زمستان نیست ، توی همین پیراهن وشورتم ، دیگ وپول را برمی دارم ومی روم بطرف بازارصفا .
می توانم حسابی فکرکنم ، یا نکنم ، یا همانطورکه دارم می روم ، سرپا چرت هم بزنم . یک میلیون باراین راه را رفته ام . حفظم هست .
همیشه دلم خواسته که ازتوی بازارصفا بروم بطرف دکان ماشاءالله آشی .
من عاشق بازارصفا هستم . چون تویش یک میلیون دکان هست . همیشه ی خدا ازش بوی خوب می آید . بوی شیرینی ، بوی نان داغ ، بوی هندوانه ، بوی سبزی .
من عاشق بازارصفا هستم .
یک سربازارصفا به شط می خورد ، وسردیگرش به یک خیابان باریک ، که آن طرفش محله ی
« کوت » است .
آن طرف خیابان باریک ، معیدیها ۳ ، توی یک خط ، روی زمین نشسته اند وبساط لبنیاتیشان را پهن کرده اند .
ماست وپنیروشیرآورده اند که بفروشند . بغل آن ها دکان بزرگ ماشاءالله آشی است .
می روم سراغ دکان ماشاء الله .
هنوزشلوغ نیست ، چون من زود رفته ام . بوی خوش آش، اشتهایم را تحریک می کند. پول می دهم ، آش می گیرم .
حالا که شلوغ نیست ، چطوراست بروم ازدکان حاج شریف نان بخرم .
حاج شریف نانش را با سَعف ۴ می پزد .
همه می دانند که نانی که با سعف پخته می شود خوشمزه ترازنانی است که با نفت سیاه پخته می شود.
نفت سیاه بوی گندی دارد .
سَعَف بوی خوشی دارد .
بوی خوش می چسبد به نان . محشراست !
نانوایی حاج شریف توی بازاراست ، اما هنوزاین طرف خیابان باریک نیامده ام که صدای همهمه واری می شنوم .
چه خبرشده است ؟
ازدوریک کامیون دارد نزدیک می شود .
پرازآدم است . پرچم تویش هست که دست آدم ها است ودارند توی هوا آن را تکان می دهند .
چه خیراست است اول صبح ؟
« یا مرگ یا مصدق ! »
مصدق دیگر کیست ؟
همان است .
عکس یک پیرمرد است .
چه صورت مهربانی دارد .
زیردیگ آش یک حوله ی چهارلا شده گداشته ام .
بازکامیون رد می شود .
بازهمین حرفها است .
خیلی ازآدم ها را می سناسم ، مال همان دوروبرها هستند ، مال جاهای دیگر .
بعد یک کامیون دیگررد می شود . بازپرآدم ... با پرچم ، که همین طورتکان می دهند وبازهمین حرفهاست .
آدم های دیگرهم به تماشا ایستاده اند .
حالا لازم نیست حوله زیردیگ باشد .
اما حوله را چکارکنم ؟
بالای دیگ ، آش دارد سرد می شود. معلوم است که سرد می شود، چون دیگربخارازآن بلند نمی شود یک لایه دارد درست می شود بالای آن .
« یا مرگ یا مصدق ! »
چیزهای دیگرهم می گفتند که یادم نمانده . همان موقع هم یادم رفته بود .
اما آن یکی مرتب تکرارمی شد . شاید به همین دلیل است که یادم نرفته .
حالا دیگرکمترکامیون می آمد . آدم هایی که به تماشا ایستاده بودند ، هی این طرف وآن طرف نگاه می کردند که ببینند بازکامیون می آید یا نه .
کم کم متفرق شدند .
هرکس رفت پی کارش .
من می بایست می رفتم نان می خریدم .
قبل ازاینکه شلوغ شود باید بروم .
حاجی شریف همان بالا نشسته ونگاه می کند . گاه به داخل ، به کارگرها ، گاه به بیرون ، به مشتریها. هیچ اشتیاقی ندارد که بداند کامیون رد می شود یا نمی شود .
نانها را یکی یکی روی پیشخوان پرت می کند تا خنک شوند ، بعد چند تا چندتا جمع می کند و به مشتری ها می دهد . من ازروی پیشخوان تکه های نان برشته را که ازوسط نانها جدا شده برمی دارم و می گذارم توی دهانم .
دلم ازگرسنگی ضعف می رود . چقدرخوب می شد اگرمی توانستم یک تکه نان را لوله کنم وفروببرم توی آش وبخورم . اما بهتراست این کاررا نکنم . مادرعصبانی می شود . نه به خاطرآش ، به خاطر خودم . می گوید فقط بچه گداها این کاررا می کنند . من اصلا ً این مزخرفات مادرم را نمی فهمم . اصلا ً معلوم نیست چه عیبی دارد که وقتی آدم گرسنه هست نان را لوله کند وفروکند توی آش ... بچه گدا یعنی چی ؟
با وجودی که بعدازآمدن پهلوی ها ورفتن شیخ ، ما روزبه روزفقیرترشده بودیم ، ووضع مالی ما حالا خیلی بهترازخانواده های به قول مادربزرگم « عجم » توی محله ی ما نبود ، بازاین دوتا ول کن نبودند ـ مادربزرگم و مادرم . هنوزادای اشراف را درمی آوردند . هنوزمرتب ازکشتی هایی که داشتند ، ازباغ ها ، اززمین ها ، ازاین جورچیزها ... حرف می زنند .
هی حرف می زنند ... حرف می زنند ... حرف می زنند ...
اما برای این که به خودتان اجازه ی جسارت ندهید وازآنها متنفرنشوید ، همین جا باید بگویم ، که در عمل ، آنها اصلا ً این طورنبودند . خیلی مهربان وسخاوتمند وبااخلاق ، اما این اصطلاحات گند هنوز سرزبان آنها بود .
البته هیچ کدامشان جرأت نمی کرد جلوی دایی ازاین حرفها بزند ، چون دایی من کمونیست است .
دایی من یک تکه جواهراست .
چقدرسواد دارد !
همو بود که ازچهارسالگی خواندن ونوشتن به من یاد داد .
اوقصه ی دیگری دارد . جای دیگرمی گویم . مفصل .
اگرنان خوشمزه ی عربی را لوله کنم وتوی آش فروکنم می شوم عین بچه گداها ؟ ... این طوری است مادر؟ ... بسیارخوب ... حالا تماشا کن !
وقتی که نوبتم شد ونان را ازحاج شریف گرفتم ، رفتم یک گوشه ای ونصف نان را لوله کردم و فرو کردم توی کاسه ی آش . حالا خوب شد مادر؟
من می خواهم بچه گدا باشم . نمی خواهم توی طبقه ی ﮔۥﻪ اشراف باشم ، چه پولدارش ، چه بی پولش.
می خواهم جزو بچه گداها باشم .
... و ریدم به همه ی تاریختان .
... خوب شد ؟
... و ریدم به آن فک وفامیل های پولدارتان که مرتب ازکویت وعربستان وبغداد برایتان عطرولباس و هدیه می فرستند .
... وقربان دایی جانم هم می روم .
... دایی کمونیستم ، دایی خوبم ، دایی پاگانینی ام ، دایی چایکوفسکیم ، دایی ... کی بود ؟ آها ، دایی هگلم ، مگرهمین دایی ام نبود که آن شعارپرشکوه را به عربی به من یاد داد :
« یا ﻋۥﻣال العالم ، اتحدوا ! »
... و فارسی اش را ، که ، مثل پوستش ، همه جا با خودش می برد :
« کارگران جهان ، متحد شوید ! »
مگرهمین دایی ام نبود که مرا با خودش این طرف وآن طرف می برد ، وهمیشه به من می گفت زبان دشمن را باید خوب یاد گرفت ؟
... ومرا به کلاس های زبان خودشان می برد ؟
چندروزاست که دایی ام خانه نیامده .
آخراوکجاست ؟
خوب ، خیلی وقت ها شب ها دیرمی آمد ، یا اصلا ً نمی آمد ، اما فقط یک شب .
حالا چرا چند شب است که نیامده ؟
دلم برایش شورمی زند . ( ومن هروقت دلم شوربزند غذا می خورم . حالا هم یک لقمه ی گنده پراز آش را با دندان می ﮐَﻧﻡ وتند تند می جوم . )
پا می شوم وازتوی بازارمی روم تا آن خیابان باریک ، بلکه دستگیرم بشود که چه خبراست .
انگار، هم خبری نیست ، هم خیلی خبرها است .
کامیون ها رفته اند .
خیابان یک جوری خلوت است که مرا می ترساند . دوروبرمعیدی ها ، مشتری ِ زیادی نیست .
به خودم می گویم دلشوره ی من بی خوداست . مثل یکی ازهمان دلشوره های همیشگی است . مادربزرگم می گفت « این دلشوره رو دایی جانت به خانه ی ما آورد . ازوقتی که شیوعی شد . »
شیوعی یعنی کمونیست .
البته ، انگارمادربزرگم راست می گفت . اما توی همین دلشوره ها بود که من خیلی چیزها یاد گرفتم . توی همین دلشوره ها بود که عالی ترین شادی ها ازدایی به من منتقل می شدند .
... می دانید چیست ؟ دایی من سمبل دلشوره ی خلاق بود ... ترکیب خوبی است . دلشوره ی خلاق ، چون این فقط اوبود که نو، وخطرناک را به خانه می آورد .
حالا دایی من کجاست ؟
باید زود به خانه برگردم .
حالا همه بیدارند ومنتظرمن وآش .
ازاین گذشته ، با بچه ها قرارگذاشته ام که باهم برویم به سینما ... بروم وآش را بدهم و بدوم به طرف سینما .
فقط با بچه ها وتوی سینما ازدست اداهای مادربزرگ ومادرم خلاص می شوم ...... مادربزرگم که می پرستمش ، اما ازاین اداهای خانم معلمیش کلافه می شوم .
... چکاربکنم که لهجه ی عربی من ، بغدادی نیست ؟ ... ومگراین طرف ها می شود لهجه ی بغدادی یاد گرفت ؟ این جا ، فوقش ، فقط می شود لهجه ی عربی محلی یاد گرفت . تازه باید خدا را شکرکند که مثل جاهای دیگر ، مثل اهواز، ( یا به قول مادربزرگم « ناصریه » ) نصف کلمات جمله ی عربیم فارسی نیست ، نمی گویم « روح اشتری « یخ » به جای « ثلج » ، یا به جال « عنب » نمی گویم
« عنگور» .
... هروقت آشناهای اهوازی ما می آمدند وعربی حرف می زدند ، مادربزرگم عین دیوانه ها می شد . اصلا ً پا می شد ازپیش جمع می رفت و خودش را به کاری مشغول می کرد .
« خاک برسرتان بکنند با این عربی حرف زدنتان . »
این تازه ترجمه ی فارسی جمله ی عربی اواست . توی جمله ی عربیش آن قدر تحقیرهست که ترجمه ی فارسیش به گردش نمی رسد !
مادرم البته این طورنبود . ملایم تربود .
گاهی ازدست مادربزرگم کلافه می شد و می گفت :
« مادر، چکارشون داری بدبختارو . ناسلامتی مهمونند . »
مادربزرگم با آن هیکل ریزه میزه اش ، چنان صاف می ایستاد که انگارنخل بلندی است و می گفت :
« تواین جورچیزا من مهمون سرم نمی شه . یا فارسی حرف بزنند ـ که به من مربوط نیست ، یا عربی ـ که به من مربوط است . »
توی سینما ازشراین حرفها خلاصم .
اگردایی نبود ، ازاصل ونسب وزبان مادریم متنفرمی شدم . اما دایی ـ قربونش برم ـ یک جوری حرف می زد که قانع وخجالت زده می شدم ... بعد یک جمله ی دبش بغدادی حفظ می کردم ومی رفتم مادربزرگم را بغل می کردم وجمله را تحویلش می دادم . اوهم که برای من می مرد ، بغلم می کرد و ماچم می کرد وغائله « موقتا » تمام می شد .
اما من می دانستم که تا ـ زبانم لال ـ مادربزرگم ... می فهمید که منظورم چیست ؟ ... تا مادربزرگم .. تا آن اتفاق نیفتد ، این جروبحث ها هم تمام نمی شود .
فقط برای سینما واین جورچیزها نبود که می رفتم کوچه ی بغل سینما .
کوچه ی بغل سینما پاتوق ما بود . همان جا می نشستیم وگپ می زدیم . درباره ی همه چیز، درباره ی برنامه هامان ، درباره بازی هامان ، درباره ی فوتبال ، هفت سنگ ۵ ، آزاد بازی ۶ ، واین جور چیزها و ... تماشای آن دکان .
آن دکان ِروبروی سینما. آن دکان ِنه چندان بزرگ که تویش روزنامه وکتاب می فروختند، روزنامه ها ونشریات حزب .
تازه ، این ها مهم نبودند ، چون من ازآنها سردرنمی آوردم .
دکان پاتوق بهترین آدم های دنیا بود .
آدم های روشنفکر، آدم های فقیروتمیزوخندان ومهربان ، که بهترین حرف های دنیا را می زدند .
بیشترشان یا معلم بودند یا محصل های کلاس های بالای دبیرستان ، یا کارمندان جزء ، یا بعضی آدم هایی که ، هم کارشان بهتربود . هم مسن تربودند ، هم با سوادتر، مثل دایی .
وقتی دایی ام به آنجا می رسید ، انگاررهبریک ارکستربزرگ سنفونیک رسیده بود که آهنگ های ماه را رهبری می کرد .
آن جمع تمیزنازنین ، جان می گرفت .
« صبری جان » ، « آقا صبری » ، « رفیق صبری » ، فضا را پرمی کرد .
من درفاصله ای معین می ایستادم ـ نه خیلی دورونه خیلی نزدیک ـ تا صدای دایی و دوستانش را بشنوم وکیف کنم .
کیف دنیا را ببرم .
هم دلم می خواست ، هم مرتب این خواب را می دیدم که دکان شده به اندازه ی تمام دنیا ، وهمه ی آدم ها دارند حرف های ماه می زنند . ازادبیات ، ازموسیقی ، ازورزش ، ازدوستی ، ازیگانگی .
دراین دکانی که به اندازه ی دنیا شده بود . باغ ها وچمن زارها بودند . جوی های پرآب ، ازوسط آنها رد می شدند . توی این دکان بزرگ همه با هم آرام حرف می زدند .
یک گوشه اش ارکستربزرگی بود که آهنگ های شاد می زد ، ومردم روی چمن نشسته بودند وبه موسیقی زیبا گوش می کردند .
یک گوشه اش میدان فوتبال بود ، ومردم ، که رقابت سالم را تشویق می کردند .
آه ، خدای من ! ...
... ویکباره توی این تصویربزرگ زیبا ، زکیه پیدایش می شد ، زکیه بیوه ی فقیرباقالی فروش ، که مرتب کاسه ها را پرازباقالی می کرد وبه مشتری ها ، که ما ودیگران بودیم ، می داد .
این زکیه ازکجا پیدایش شد ؟
ازواقعیت ، ازچیزی که بود ، وازجایی که بود ، پریده بود توی خواب طلایی من .
... یا عموحاجی ، که روی چهارچرخه اش ، چهارده رقم ۷ می ساخت ومی فروخت وسرفه می کرد وعربی را به لهجه ای حرف می زد که اگرمادربزرگ می شنید حتما ً کیف می کرد ، چون بغدادی بود .
این حاجی هم می پرید توی خوابم .
حاجی با سرفه هایش .
تعجب می کردم ، چون حتی یکی ازجوان ها توی این دکان هم سیگارنمی کشید . دایی چرایش را به من گفته بود :
« ما سعی می کنیم ازاصول عقلی وعلمی پیروی کنیم . سیگاربرای سلامت خوب نیست .
نمی کشیم . »
جمله ی آخرش را که راحت بود فهمیدم . من هم نباید سیگاربکشم . سیگاربرای سلامت آدم خوب نیست .
دایی می گفت :
« خوب ، البته ، ما می دونیم که خیلی ازدوستان ما ومردم سیگارمی کشند . کاریش نمی شه کرد . توی یک جامعه ی مریض زندگی می کنند . این چیزها به آموزش ، آموزش طولانی احتیاج داره . »
بغل این دکان ِخوب تمیزوساده ، لبنیاتی بود ، آجیل فروشی بود ، اما من این یکی را خیلی دوست داشتم .
... توی این دکان حرف های خوب ، نیّات خوب ، مهربانی ، احترام وچیزهایی ازاین قبیل را مجانی به آدم می دادند .
... آخ ، بدوم ، زودتربروم به پاتوقم وبا بچه ها به دکان نگاه کنیم .
... ولی چرا امروزمغازه ها یک درمیان بسته هستند ؟
چرااین قدرپاسبان توخیابان ها است ؟
چرا سرراهم یکی ازآن آدم های خوبی که همیشه می دیدم نیست ؟ ... همان هایی که به آن دکان سر می زدند ؟
چرا به جای اینها ، هی کامیون پشت کامیون سربازرد می شود ؟
ازکناردبیرستان بایندر رد می شوم .
دردبیرستان بسته است ... طبیعی است که بسته باشد ... ما توی مردادیم .
اما چرا به نظرم می رسد یک جورخاصی بسته است ؟
به نظرم می رسد خیلی خیلی بسته است .
حتما ً خیالات زده به سرم .
خوب شد سرراهم وحید را دیدم ... توی « خیابان پهلوی » دیدمش . اوهم می خواست بیاید به پاتوق .
امروزقسمت سوم وآخریک سریال پلیسی امریکایی است .
همه می خواهیم آن را ببینیم .
دروغ نگویم :اگراین سریال ها وفیلم های کاوبوی امریکایی نبودند، ما بچه ها واقعا ًچکارمی کردیم ؟ چه سرگرمی داشتیم ؟
وحید پسرخوبی است ، اما اصلا ً کاری به کارآن دکان ندارد .
گاهی وقت ها با او درباره ی آدم هایی که به آن دکان می آیند حرف می زنم ، درباره ی حرف هایی که می زنند ، اما می بینم ازحرف های من کسل می شود .
... دایی گفته اشکالی ندارد . همین که بچه ی خوبی است اشکالی ندارد . توی همچین خانواده ای بار آمده ... خانواده ی فقیری که جوان هایش به تنها چیزی که فکرمی کنند فوتبال است .
... وحید فقط به فوتبال وچرت وپرت علاقه دارد .
حتی یک بارهم نشد با من ازآرزوهایش حرف بزند . انگاراصلا ً آرزویی نداشت ... همین که نانی می خورد وتنش لخت نبود برایش کافی بود . ( درست است ، اولخت نبود ، اما نزدیک به لخت که بود ) .
... حتی به فکراین هم نبود که می شود بیشترازنان خورد ، یا لباس بهترپوشید . من دیگر مایوس شده ام . درباره ی این چیزها با اوحرف نمی زنم ... حرف های ما فقط درباره ی فوتبال است ، درباره ی مسابقه دادن واین جورچیزها .
امروزهم که حال من این جوری است . حوصله ی صحبت درباره ی فوتبال ندارم . حرف های دیگرم را هم نمی توانم به اوبزنم . ازاضطراب حالایم نمی توانم با او حرف بزنم . نمی فهمد .
« می گم وحید ، به نظرت امروزغیرعادی نیست ؟ »
« چی ؟ »
وحید نمی فهمد « غیرعادی » یعنی چه .
بعد یکباره ازمن پرسید :
« چقدرپول داری ؟ »
« دوتومن . »
من داشتم به درخیلی بسته ی دبیرستان بایندرفکرمی کردم .
« چارزاربهم قرض می دی ؟ چارزار بیشترندارم . امروزهم لامصب قسمت سوم سریاله . قسمت آخر. »
« چرا ، می دم . »
« قربونت . »
وازخوشحالی دست هایش را به هم کوبید .
ازدورمی بینم که بچه ها هم جمع شده اند . همه شان روی پلکان موزائیکی سینما نشسته بودند .
خیلی عجیب بود .
درسینما حالا باید بازباشد . جلو سینما باید شلوغ باشد . دورگیشه باید غلغله باشد .
« چی شده ؟ »
وحید ازیکی ازبچه ها که روی پلکان سینما نشسته بود پرسید . چنان گفت « چی شده » که انگار حادثه ی خیلی عجیبی اتفاق افتاده بود .
یکی ازبچه ها ، هم چنان که سرش پایین بود و داشت تیغه ی چاقوی ضامن دارش را روی کاشی تیز می کرد ، گفت : « نمی دونم . »
وحید ، با نگرانی پرسید :
« پس امروزفیلم نیست ؟ »
جبوری گفت :
« ایجوربوش می آد . »
وحید گفت :
« ننه جنده ها ... چرا ؟ »
علی اشرف گفت :
« مو چه می دونوم . »
علی اشرف با من بیشتردوست بود تا با وحید . علی اشرف ترک بود . پدرش یک قنادی داشت واز حرف هایی که گاه گاه با هم توی قنادی پدرش می زدیم خوشش می آمد . داشتم کم کم کتابخوانش می کردم .
یک روز که داشتم ازکنارقنادی پدرش رد می شدم دیدم مشغول خواندن کتابی است که به اوداده بودم . کیف کردم .
« حالا کی ازتو ﭽۥسو پرسید ؟ » وحید بود .
علی اشرف خیزبرداشت که یقه ی وحخید را بگیرد . وحید عقب پرید ومن شانه های علی اشرف را گرفتم .
« ول کن اشرف جان ، حوصله داری . »
علی اشرف نشست .
وحید گفت :
« ننه جنده ها چرا جلوجلو به آدم نمی گن . »
وحید داغ این فیلم ها بود .
جبوری گفت :
« یعنی می گی باید می اومدن درخونه ی تو گوزو بت خبرمی دادن ؟ »
جبوری درشت هیکل وقوی بود . این حرف را شاید به خاطرعلی اشرف زد که آرامش کند .
وحید می دانست که اصلا ً نمی تواند حریف جبوری بشود .
هیچ نگفت .
جبوری تابستان ها توی بندربارنویسی می کرد . ازما بزرگتربود ، اما همیشه هم با ما بود . دوسالی بود که مدرسه را ول کرده بود ... حیف که سواد درست وحسابی نداشت . نمی توانست فارسی خوب بخواند . می گفت ازمدرسه خوشش نمی آید . شاید یک روزبتوانم تشویقش کنم کتاب بخواند . اما هنوز با هم خیلی نوارنشده ایم . اوعاشق دایی بود . دایی بود که این کاررا برایش جورکرده بود . یک باربه من گفته بود :
« آقا صبری لوتیه . ﻣَرده . »
با خودم عهد کرده بودم که یک روزکتابخوانش بکنم .
جبوری گفت :
« سینما حالا هیچ ، ای دکون چرا بَسه ؟ »
مکث کرد وبه دربسته ی دکان خیره شد .
« آقا بهمن همیشه سرساعت ۸ دکونه بازمی کرد . »
ساعت نزدیک ده بود .
جزما دوروبرسینما کسی نبود . هرکس می آمد می دید تعطیل است می رفت .
می نمی دانستیم چکارکنیم .
چقدربه عکس های سریال آمریکایی نگاه کنیم ؟ ... عکس ها محشربودند . امروزهم قسمت آخرسریال بود . اتومبیل سواری ومسلسل . باید اعتراف کنم که من هم خوشم می آمد . دایی می گفت :
« زیاد اشکالی ندارد . برای سرگرمی بد نیست . »
من دیگرزبان دایی را یاد گرفته ام .
قبلا ً به من گفته بود نباید زیاد سخت گرفت . آدم می تواند هم این سریال ها را ببیند هم ازدولت آمریکا بدش بیاید .
می گفت : « درضمن ، اقتضای سنی است . »
که معنی اش این بود که من هنوزبه حد کافی بزرگ نشده بودم .
... این دایی ما اسمش هم مثل خودش است ، صبرایوب دارد . عجله ندارد . می گفت حتی خداهم ، که قادرمتعال است ، عالم را درعرض هفت روزدرست کرد ، نه یک لحظه ... ولبخند می زد . ازهمان لبخندهای قشنگ با معنی .
وحید کلافه شده بود .
« حالا چکاربکنیم ؟ »
جبوری گفت :
« صبرمی کنیم . »
وحید گفت :
« تا کی ؟ »
علی اشرف گفت :
« من می رم قنادی . »
بعد روکرد به من وگفت :
« تونمی آی ؟ »
گفتم :
« حالا یه ذره صبرکنیم ببینیم آقا بهمن کی می آد . »
وحید گفت :
« به ما چه به آقا بهمن ؟ »
جبوری گفت :
« ازش بپرسیم ، شاید چراشه بدونه . »
وحید گفت :
« بهمن ؟ اوکه همه اش سرش تو او روزنامه هاس . »
علی اشرف گفت :
« براهمی می گه . »
وحید گفت :
« یعنی چه ؟ »
جبوری گفت :
« تو ای چیزا حالیت نیس . »
بازهم وحید چیزی نگفت . ازجبوری می ترسید .
چند لحظه بعد وحید گفت :
« بریم فوتبال بازی . »
گفتم :
« حالا ؟ »
وحید گفت :
« ها ، چه عیبی داره ؟ »
جبوری گفت :
« تاحالا دیدی ﺼۥبا بریم فوتبال ؟ »
علی اشرف گفت :
« من می رم قنادی . »
وازجایش بلند شد ودستش را به علامت خداحافظی بلند کرد .
هنوزدورنشده بود که وحید گفت :
« ای علی اشرف هم ﮐۥﺷﺘﻤﻭن با ای قنادی باباش . انگارفقط باباش قنادی داره . »
جبوری گفت : « بده به باباش کمک می کنه ؟ »
بازهم وحید چیزی نگفت .
هنوزعلی اشرف توی خیابان پهلوی نپیچیده بود که صدای همهمه را شنیدیم .
اول نفهمیدیم ازکجا می آید . بعد کم کم متوجه شدیم که ازسمت راست ، ازطرف کوچه هایی که میخورند به میدان دروازه می آمد .
همهمه اول سنگین ودوربود . بعد واضح ترشد ، وبا واضح ترشدن همهمه می توانستیم تشخیص بدهیم ازکدام یک ازآن کوچه ها دارد می آید .
همهمه هی زیادترمی شد ... زیادترمی شد ... تا این که من هیکل درشت مهرداد را دیدم ...
... درشت وسفید وپرچرب وچیل ، با موهای شلال وپیشانی عرق کرده .
... پیراهنش خیس عرق بود وکراواتش ﺷۥل ﺷۥل شده بود .
... کت فیروزه ای نازکش را انداخته بود روی دستش و پیش می آمد وبا دستمالش مرتب عرق پیشانیش را می گرفت .
... مهرداد توی حزبی بود که علامتش بی شباهت به صلیب شکسته ی نازی ها نبود . اما ما هرجا می دیدیم با اضافه کردن « ع » و « ر» و « خ » به عرعرخرتبدیل می کردیم . واسمش را گذاشته بودیم حزب عرعرخر .
چهارتا ونصفی بیشتر نبودند وآن همه شلوغ می کردند .
... می گفتند این ها طرفدارنازی ها بودند ، مثل آنها فکرمی کردند ، فاشیست بودند ، وخوب ، فاشیست ها خیلی بد بودند . فاشیست ها با یهودی ها خیلی بد بودند . اما دایی می گفت آنها که فقط یهودی ها را نکشته بودند . تمام آزادیخواهان را هم کشته بودند . بیست میلیون آدم بی گناه را فقط تو شوروی کشته بودند .
... آن وقت این ها طرفدارآنها بودند .
مهرداد با دست راستش انگاربه جماعتی که داشت ازپشت سرش می آمد اشاره می کرد که بیایند و شعارمی داد .
... به حزب فحش می داد . فحش های رکیک ، چارواداری . مرگ برحزب کمترینشان بود .
یکی دودقیقه ی بعد سروکله ی جماعت را دیدیم .
اول معلوم نبود چه کسانی هستند .
... بعد یواش یواش دیدیمشان .
عجب !
این ها که کپرنشین ها بودند !
بدبخت ترین آدم ها ، فقیرترین وبی کس ترین آدم ها . این ها چند تا چَندَل ۸ درشت وکلفت را برداشته بودند وداشتند عرق ریزان وفریاد زنان می آمدند .
... حتی بلد نبودند شعاری را که مهرداد می داد تکرارکنند .
... ما با وحشت واضطراب یواش یواش ازروی پلکان بلند شدیم و خود به خود به طرف عفب ، به طرف درسینما رفتیم ، انگارکه داشتند به ما حمله می کردند .
جبوری ازهمه ی ما آرام تر بود ، اما دندان هایش را روی هم می سائید .
... جماعت داشت نزدیک می شد .
... می خواستند چکاربکنند ؟
چقدربودند !
شاید صد نفر!
... وهربیست نفریک چندل را به طورافقی حمل می کردند .
... عین وایکینگ ها !
... عین این فیلم های مال رۥم باسان !
... کم کم فهمیدیم دارند می آیند طرف قسمت ما !
می خواستند به ما حمله کنند !
چرا ؟ !
وحید داشت می لرزید .
« می خوان به ما حمله کنن ! ؟ »
جبوری با تشرگفت :
« گه سگ ، آخربرای چی به ما حمله کنند ؟ »
وحید گفت :
« خو دارن میان طرفمون ! »
جبوری گفت :
« هنوزکه نیومدن ... اما خیالت تخت باشه ... به تو گوزحمله نمی کنند . »
وحید با ترس ولرز گفت :
« ولک لامسب توازکجا می دونی ؟ »
هی می لرزید ، هی می لرزید .
جماعت داشت نزدیک می شد .
... حالا معلوم شد دارند می آیند طرف دکان .
وقتی به بیست متری دکان رسیدند ، مهرداد دستش را بلند کرد که یعنی صبرکنند .
جماعت ، عرق ریزان ونفس زنان ایستاد . مهرداد همین طورداشت نفس نفس می زد .
« همه آماده ن ؟ »
بعد اشاره کرد به دکان :
« حمله ه ه ه ! »
وشروع کرد به حزب فحش دادن .
... این مهرداد چقدربددهن است !
آدم وقتی فکل وکت وشلوارش را می دید فکرمی کرد آدم حسابی است . اما حالا معلوم می شود چه لات بی سروپایی است .
« حمله کنید ! حمله کنید ! »
وجماعت با چندل هاشان ریختند به طرف دکان .
... همین طورکه داشتند نزدیک می شدند من حس می کردم قلبم دارد ازجا کنده می شود .
... دایی ایستاده بود وداشت با آدم های خوب ونجیب حرف می زد .
... می خواستم بگویم :
« دایی ، فرارکن ، دارند به طرف شماها حمله می کنند ... فرارکنید ... فرارکنید . »
... اما دایی انگارنمی شنید .
... مشغول صحبت بود .
... ازگرامافون هم چهارفصل ِ ویوالدی داشت پخش می شد .
... به این دائیم چه بگویم ؟ !
دایی ام ، هم مست فصل بهاربود ، هم مست آدم های خوب ونازنین دوروبرخودش .
« دایی جان ، دایی جان ، فرارکن ، فرارکنید . »
... اما نمی شنیدند .
... نکند اصلا ً صدایم ازگلویم بیرون نمی آمد ؟
... شاید تو بیداری داشتم کابوس می دیدم ؟
روکردم به همان هایی که داشتند حمله می کردند .
« گول این مهرداد رو نخورین ! این چاقوکشه ! این لاته ! این دشمن شماهاست . »
اما انگارهیچ کس صدای مرا نمی شنید .
وحید هم نمی شنید . جبوری هم نمی شنید .
جبوری عین دیوانه ها شده بود .
ازنفرت وخشم کبود شده بود .
به نظرم وحید توی خودش شاشیده بود .
« به دایی ام حمله نکنید . اون شماهارو دوست داره ! اون شما بی چیزا رو دوست داره ! »
اما هیچ کس انگارنمی شنید .
فقط دیدم جبوری محکم بازوی مرا چسبیده است .
« چته حمزه ؟ ! دائیت کجا بود ؟ ... دائیت که اینجا نیست ... دارن به دکون حمله می کنن . »
... که صدای ترسناکی شنیدم .
همه ی چندل ها را فروکرده بودند تو دل دائیم !
« دایی ! ... دایی ! »
جبوری فریاد زد :
« احمق ، دایی کجا بود ؟ ! دایی کجا بود ؟ ! »
... وسرش را برگرداند وبه حمله کننده ها نگاه کرد ... چشم هاش عین دوکاسه ی خون شده بودند .
... تمام درهای دوکنج دکان را کنده بودند .
... چقدرخون ازشکم دایی ام ریخت !
... چقدرخون ازسینه ی آنهای دیگر ریخت !
... مگرآدم چقدرخون دارد ؟ !
« شیشه است ، اینهایی که داره می شکنه ، شیشه است ، احمق ! » جبوری بود .
... که دیم برگشت .
دست مرا ول کرد ، ونعره زنان به طرف دکان حمله کرد .
... مگرخدا می توانست جلویش را بگیرد .
... مثل یک گلوله ی آتش حمله کرد ، وبا مشتش صاف رفت طرف صورت مهرداد .
... یکباره دیدم صورت مهرداد نیست ...
... درعوض یک پرده ی خون درهوا پخش شد .
... بعد جبوری خودش را انداخت روی ویترین هایی که خرد شده بودند ، وحمله کننده ها بازهم داشتند می شکستند .
... چنان خودش را روی ویترین انداخت که انگارمادری بود که می خواست ازبچه اش دفاع کند ...
بعد آنها ریختند سرش .
اوفقط توانست برگردد ومشت هایش را بلند کند ، اما روی سرهیچ یک ازآنها پایین نیاورد .
ولی آن بی رحم های ِ دیوانه شده آن قدراورا زدند که من فقط یک گلوله دیدم ... گلوله ای درشت که مرتب یک جایش قرمزمی شد .
... بعد لیزخورد ... بعد پهن شد روی زمین .
... آن دیوانه ها روزنامه ها را تکه پاره کردند .
... مهرداد که آن طرف افتاده بود. آهسته ازجایش بلند شدوکشان کشان خودش را رساند به آن گلوله ی خونی که حالا دیگرتکان نمی خورد ... بعد با تمام زورش یک لگد محکم زد به پهلویش .
.. گلوله فقط کمی تکان خورد .
... بعد مهرداد هم افتاد .
آنها مهرداد را بلند کردند وازآن جا دورشدند .
... درخانه ای بازشد .
... پیرمردی ازآن بیرون آمد ، وبا عصبانیت فریاد زد :
« چه خبره ، بی پدرها . »
و به طرف یکی ازجوان های کپرنشین رفت که گیج بود ونفس نفس می زد .
پیرمرد یقه اش را گرفت .
« آخربی پدر، چرا این کارو کردین ؟ »
جوان فقط به اونگاه می کرد ونفس نفس می زد ... مثل یک حیوان خسته نفس نفس می زد .
« چرا این کارو کردی ، بدبخت ؟ »
نمی دانم درچهره ی پیرمرد چه بود که جوان را به وحشت انداخته بود . درست مثل یک حیوان وحشت زده به پیرمرد نگاه می کرد و نفس نفس می زد :
« مو ، مو ... »
« جون بکن ، احمق ! »
« مو ... مو ... »
و به لاشه ی مهرداد که روی دست دیگران بود اشاره کرد .
« او ... او ... او آقا ... گفت ... پنجا تومون ... پنجاتومون ... اوآقا ... »
پیرمرد یقه اش را ول کرد . وسرجایش ایستاد . بعد پیرزنی با دوبچه ازخانه بیرون آمدند .
پیرمرد جلو راه افتاد .
رفت طرف دکان .
من و وحید هم جرأت کردیم رفتیم پشت سرآنها .
پیرمرد وپیرزن ودوتا بچه ، روی سرجبوری ایستادند .
همین جوربه جبوری نگاه می کردند .
جبوری لرزید .
پیرمرد هم لرزید وگفت :
« انگار هنوززنده س . »
ماهم پریدیم کنار جبوری . جبوری تند تند داشت نفس می زد .
انگاربا یک پتو ازخون اورا پوشانده بودند .
پیرمرد روی او خم شد ودستش را گرفت . ما هم رفتیم هریک یک جای جبوری را گرفتیم وآهسته او را بلند کردیم وبه طرف خانه ی پیرمرد بردیم وبعد برگشتیم .
خدا کند جبوری زنده بماند .
من همین جورداشتم به طرف دکان می رفتم . وحید هم پشت سرم می آمد .
رفتیم توی دکان .
همه چیزخرد وخاکشیرشده بود . همه چیزرا پاره کرده بودند . همه چیزرا خرد کرده بودند .
من روزنامه ها وکتاب های پاره را کنا رمی زدم . هنوزمقداری کتاب پاره نشده بود .
یک هو احساس کردم عین آهن شده ام .
نیرویی توی دلم داشت چیزی به من می گفت .
دشداشه ام را گذاشتم توی تنبانم ، وشروع کردم به جمع کردن کتاب های پاره نشده . دکمه های دشداشه ام را بازکردم . کتاب ها را بین بدن ودشداشه ام چپاندم . تا آن جا که می شد کتاب چپاندم .
وحید ، هاج وواج ، هرچه کتاب پیدا می کرد به من می داد ... بعد یک هو پای وحید به چیزی خورد. پاره های روزنامه را ازروی آن چیزکنارزد .
یک صندوق بود .
پرسیدم :
« چیه ؟ »
وحید غمگین وگرفته ، گفت :
« دَخل . انگار دخل روندیده ن . »
بعدازمکثی گفت :
« چکارش کنم ؟ »
« ورش دار ! »
من می بایست کتاب ها ودخل را به دایی ام تحویل بدهم .
به خانه که رسیدیم ، مادرم ومادربزرگم عین دیوانه ها شده بودند .
« ایشاالله کوفت بگیری بچه ! »
بعد مادرم بغلم کرد وشروع کرد به گریه کردن .
من که خسته وبی نفس بودم پرسیدم :
« دایی کو ؟ »
مادربزرگم گفت :
« خدا می دونه . »
تا یک ماه ازدایی خبری نشد .
مادرم مثل دیوانه ها شده بود .
... تا این که ازکویت پیغام آوردند که دایی آنجاست .
درتمام آن مدت من به پاتوقمان نمی رفتم . حالش را نداشتم . حال هیچ چیزرا نداشتم . وحید چندبار سراغم آمد . توی این مدت همه اش کسل بودم .
وحید به من گفته بود که آن دکان را حسین سینمایی خریده است .
« پسرباید بیای ببینی چه فیلم هایی داره ! »
من گوش نمی کردم .
« شزم ، جفتی ، پینزار . »
وحید یک جوری حرف می زد که انگارآنجا هیچوقت هیچ دکان دیگری نبوده . انگارهمیشه دکان فیلم فروشی بوده .
« همه ی فیلماش هم آمریکایی . »
من علاقه ای نشان ندادم .
من ازاین چیزها خوشم نمی آمد .
اما شب ِهمان روزی که وحید این چیزها را با آب وتاب تعریف کرده بود ، رفتم طرف سینما .
ساعت یازده بود .
سینما تعطیل شده بود .
همه جا تاریک بود .
رفتم روی پله ها نشستم .
دوسه تا سگ داشتند توی زباله ها دنبال استخوان می گشتند .
این وحید چقدردروغگواست !
دکان ، همان جا بود .
روشن ترازهمیشه . انگارخورشید داشت رویش می تابید .
من ازآن تاریکی ِ مطلق ، دکان را می دیدم که مثل یک تکه نوربود ، وتوی این تکه نور، هم روزنامه ها وکتاب ها بودند ، هم دایی من ، هم دوستانش ، هم چهرفصل ویوالدی که داشت ازگرامافون پخش می شد . اتفاقا ً توی قسمت بهاربود .
این وحید چقدردروغگواست !
ازبس نگاه کردم وازخوشحالی گریه کردم ، خوابم گرفت .
سرم را روی زانوهایم گذاشتم .
صدای موسیقی هم چنان می آمد .
بعد احساس کردم دستی روی شانه ام گذاشته شد .
« چطوری کا ؟ »
خدایا ، جبوری بود !
لبخند زد .
ازتوی همان تاریکی ، صاف ازجبوری پرسیدم :
« می گم ، جبوری ، تو دکونو می بینی ؟ »
جبوری اول به من خیره شد بعد لبخند مرموزی زد . بعد به طرف دکان نگاه کرد .
« وحید راست می گه ... این دکون حالا شده فیلم فروشی ؟ »
جبوری با همان لبخند ِکمی غمگین گفت :
« نه ، دروغ می گه ! »
« مگرالان دکون پرازنورنیست ؟ »
« اااا ... چرا ، هست . »
« مگرروزنامه ها سرجاشون نیستند ؟ کتاب ها سرجاشون نیستند ؟ ... مگردایی اونجا نیست وداره با دوستاش حرف می زنه ؟ ... و گرامافون هم داره چهارفصل رو پخش می کنه وحالا توفصل بهاره؟ » جبوری با همان لبخند کمی غمگین گفت :
« چرا ، همین طوره ... مگر اتفاقی افتاده ؟ »
« نه ، فقط این وحید دروغگو یه چیزایی گفته . »
به حرفاش گوش نکن . »
« پس بیا باهم یه قراری بذاریم . توهرشب بیا اینجا باهم بشینیم وبه این دکون نورانی ، به دایی ، به همه نگاه کنیم . »
چرا این جبوری این طوری است ؟ ... چرا رنگش این قدرپریده است ؟
« خیلی دلم می خواد . اما من دارم به یه سفرطولانی می رم ، خیلی طولانی . »
« کجا ؟ »
« نمی دونم . فقط همینو می دونم که یه سفر خیلی طولانیه . »
... ویک هو رفت .
من خوب می دانم که روزها نباید به این جا بیایم . فقط شبها باید بیایم ... برای مخفی کاری روزها دکان یک جوردیگراست . شبها نه . شبها خودش است . من باید شبها بیایم ... وتنها .
نه با وحید ، نه با هیچ کس دیگر .
... خیلی دیروقت باید بیایم . جوری که هیچ کس نباشد ، هیچ کس ، فقط خودم واین سگ ها .
بیایم ، وتوی آن تاریکی مطلق بنشینم ، ودکان وآدم هایش را که مثل یک تکه ماه هستند تماشا کنم و مزاحمشان هم نشوم .
۱ـ دیری : نوعی خرمای نامرغوب .
۲ـ برحی : نوعی خرمای مرغوب .
۳ـ معیدی : ( معمولا ً ) زنان روستایی عرب .
۴ـ سَعَف : برگ درخت خرما .
۵ـ هفت سنگ : بازی دوره ی کودکی .
۶ـ آزاد بازی : بازی دوره ی کودکی ، به ویژه حول وحوش کودتای بیست وهشت مرداد . بچه ها دو دسته می شوند ، یک دسته فرارمی کند ، ویک دسته آنها را تعقیب می کند . دستگیرشده ها را در گوشه ای زندان می کنند بقیه ی فراری ها وظیفه دارند آنها را آزاد بکنند .
۷ـ چهارده رقم : غذای فقیران ، لقمه ی نان است وپیازوسبزیجات واحیانا ً تخم مرغ .
۸ـ چندل : تنه ی استوانه ای درختان که درساختن سقف یا ستون خانه ها ازآن استفاده می شود .