تبليغاتX
همایش سراسری داستان نفت آبادان

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی


dastanenaft

انجمن داستان

dastanenaft

http://dastanenaft.blogfa.com

همایش سراسری داستان نفت آبادان

همایش سراسری داستان نفت آبادان

همایش سراسری داستان نفت آبادان

همايش داستان نفت پلي است بين نويسندگان ديروز آبادان و قلم به دستان اكنون شهر تا بياموزند از پيران اين هنر زنده كه تمامي جهان را در خويش دارد.
ما در اين وبلاگ برآنيم ابتدا اخبار و گزارشات اين همايش را به اطلاع شما رسانده و شما را در جريان اتفاقات و رويدادهاي اين همايش 3 روزه قرار دهيم.
در درجه دوم سعي ما براين است تا كساني را كه در زمينه ادبيات نفت قلم فرسايي كرده اند و داستان يامقاله اي در اين زمينه نگاشته اند را به حضور شماعزيزان معرفي نماييم.
و سپس شما را با دوستان داستان نويس آباداني آشنا و آثارشان را در اين وبلاگ انعكاس دهيم تا با نوقلمان اين ديار نفت خيز آشنا شويد.
با اميد به اينكه اين وبلاگ به پوياتر شدن ادبيات اين شهر ياري رساند.
از تمامي ادب دوستان و علاقمندان به هنر نوشتن خواهشمنديم با انتقادات سازنده خويش ما را در اين مهم ياري رسانند.
خبرهای همایش داستان نفت آبادان

همایش سراسری داستان نفت آبادان

همایش سراسری داستان نفت آبادان
خانه آرشیو لینکستان پست الکترونیک تماس با ما
قالب وبلاگ فال حافظ جوک SMS گالری تصاویر بلاگفا
ذخیره سازی علاقه مندی خانگی کن تبادل لینک RSS 2.0
 
خبرهای همایش داستان نفت آبادان
موضوعات
   
 
تبلیغات
 
افراد آنلاین
 
جدیدترین مطالب
   
آرشیو مطالب
   
  الفباي قصه نويسي
مرتبط با : داستان از نويسندگان نفت
ارسال شده در: شنبه شانزدهم خرداد 1388

چه كساني مي توانند هنرمند باشند؟

وارد شدن در هر رشته اي نيازمند وجود يك زمينه قبلي در شخص داوطلب است.پيش زمينه عالم هنر نيز به اعتقاد عده اي وجود «هوش» و «حساسيت» در شخصي است كه مي خواهد به اين وادي قدم بگذارد. يك مطالعه سطحي در زندگي هنرمندان اصيل و مشهور جهان نشان مي دهد كه آنها از اين دو ويژگي برخوردار بوده اند.

منظور ازهوش، داشتن بهره هوشي بالاتر از متوسط و مقصود از حساسيت، داشتن آنتنهاي حسي قوي و تيزتر يك فرد نسبت به پيرامون خود در مقايسه با افراد ديگر است به طوري كه فرد در قبال مسائل و اتفاقاتي كه در پيرامون او و جهان رخ مي دهد عكس العملهايي به مراتب عميقتر و گسترده تر نشان مي دهد.در برابر حوادث مختلف بسته به نوع آن مانند بچه ها از شادي لبريز يا مانند زنان به سادگي اشك بريزد و يا مانند افراد زود رنج و كم تحمل از عمق وجود خشمگين شود و از شدت خشم همه چيز را به هم بريزد.

وقتي مجموعه متناسبي از اين دو عامل در شخصي جمع شد و با يك ذوق تربيت يافته هنري همراه شد، ما شاهد يك «هنرمند بالقوه» خواهيم بود، يعني هنرمندي كه تنها استعدادهنري دارد اما هنوز اين استعداد به عرصه ظهور نرسيده است. براي بالفعل شدن اين استعداد مطالعه، تحقيق وتمرين بسيار زياد تا حد اشباع شدن در آن رشته خاص بايد انجام گيرد تا فرد فوت و فنها و چم و خمهاي آن رشته را به خوبي فرا بگيرد تا كاملابر آن فنون مسلط و سوار شود.

براي قصه نويس شدن نيز بايد مراحلي طي شود كه از آن جمله خواندن هزاران داستان است. يعني وقت گذاشتن و به قول قديميها دود چراغ خوردن وشب بيداري ها وگذشتن از بسياري از تفريحات و مشغوليتهاي ديگر.

در اين راه ميان بر وجود ندارد بايد تمام راه را رفت و آن هم پياده تا به سر منزل مقصود رسيد. تحمل اين رنجها نه تنها در مراحل ابتدايي آن وجود دارد بلكه تا رسيدن به مرحله پختگي و كمال نيز بايد ادامه يابد.

در باره رمان عظيم حدودا دوهزار صفحه اي «جنگ وصلح» اثر «لئو تولستوي» نوشته اند كه او آن را هفت بار پاكنويس كرد. حال آنكه دنيا او را از نوابغ كم نظير عالم ادبيات مي داند.

«ارنست همينگوي» مي گويد داستان «پيرمرد و دريا» را بيش از دويست بار باز نويسي كرده است. غرض آنكه خوش باوري و ساده انگاري است كه كسي گمان كند بدون كوشش و تلاش بسيار و تنها با داشتن ذوق واستعداد هنري مي تواند در اين راه به جايي برسد و يك شبه ره صد ساله را بپيمايد و به قله هاي موفقيت دست يابد. پس كار خود را با خواندن داستانهاي مختلف وبرگزيده شروع مي كنيم.

از كجا آغاز كنيم؟

كسي كه مي خواهد قصه نويس خوبي شود حتما بايد از همان دوران كودكي قصه بخواند و خيلي زياد هم بخواند. اما اين تاكيد نبايد كسي را به اشتباه بيندازد كه مطالعه چنين شخصي تنها بايد به قصه محدود شود. موضوع كار قصه نويس انسان و زندگي است. انسان يك موجود چند بعدي است و در مسير زندگي خود با كل هستي در ارتباط بده و بستان متقابل است.

پس نويسنده براي طرح درست ودقيق و كامل انسان در قصه هايش مجبور است به شناختي كامل از هستي، جهان، طبيعت، خود و ساير موجودات دست پيدا كند. او تاريخ و گذشته اي دارد و در اين سير تاريخي شكستها و پيروزيهايي را پشت سر گذاشته، آزمايشها و خطاهايي كرده، خام بوده و پخته شده تا به صورت امروزي در آمده است. پس نويسنده لازم است چيزي از تاريخ زندگي نوع انسان، تاريخ نژاد و كشورش و آداب و رسوم ملت خود بداند.

از ديگر سو، انسان تنها بعد مادي و جسماني ندارد و داراي جنبه اي عميقتر و پيچيده تر ـ كه از آن به بخش روحي ومعنوي ياد مي كنند ـ است و بايد اين جنبه را هم به خوبي شناخته و مطالعاتي نيز در اين زمينه داشته باشد.

از جمله يك نويسنده بايد در زمينه هاي مذهبي، سياسي، اجتماعي، روان شناسي و مردم شناسي وغيره مطالعات عميقي انجام دهد.

پس از طي اين مراحل او بايدبا ديد و زاويه اي جديد به پيرامون خود نگريسته و جنبه هاي جديدي از موضوعات را كشف كند. او بايد بتواند بر آفت بزرگ «عادت» و «روز مرگي» غلبه كند و هيچ چيز را عادي و معمولي تصور نكند بلكه به هر چيز و هر كس چنان نگاه كند كه گويي اولين بار است آن را مي بيند. آنگاه است كه در ميان همين جريانها و پديده هاي از نظر ديگران معمولي زندگي، چيزهايي را خواهد ديد و كشف خواهد كرد كه بقيه متوجه آنها نشده اند.

يكي از قصه نويسان مشهور مي گويد:

آنچه را كه انسان مي خواهد در قصه بيان كند، بايد مدتي دراز و با دقت فراوان نگاه كند، تا بتواند جنبه اي از آن را پيدا كند كه پيش از آن به وسيله هيچ كسي گفته نشده باشد

حرف آخر

لئو تولستوي، نويسنده شهير روسي مي گويد: «هنر انتقال احساس تجربه شده است.»

يعني در واقع، يك اثر هنري از زماني شروع به آفريده شدن مي كند كه هنرمند در چار چوب يكي از قالبهاي هنري، دست به كار انتقال احساسي كه خود پيشتر به ژرفترين شكل ممكن آن را تجربه كرده است، به مخاطبانش مي شود.

اگر هنرمندي به شرح و وصف و تجسم چيزها و حسهايي كه خود با آنها آشنايي عميق و بي واسطه ندارد، بپردازد حاصل كارش نمي تواند داراي اصالت هنري لازم باشد. به همين سبب نيز، اثر مخلوق او، تا ثيري را كه لازمه يك اثر هنري ارزشمند است برمخاطبانش نخواهد گذاشت .

بعد ديگر كار، به عشق و علاقه هنرمند به موضوع و عناصر كارش ارتباط پيدا مي كند. به بياني ديگر:

 شرط رسيدن براي جذاب و مؤثر از كار در آمدن يك اثر هنري، آن است كه هنرمند، تا خود به شدت تحت تاثير موضوعي قرار نگيرد در صدد خلق اثري در آن باره بر نيايد

زيرا:

«ذات نايافته از هستي بخش

كي تواند كه شود هستي بخش»

و سخن تنها آن زمان كه از دل بر آيد، بر دل مي نشيند.

 

ويژگيهاي يك قصه خوب كدامند؟

در بخش قبلي در مورد عناصر لازم براي ورود به عرصه هنر ، چگونگي قدم گذاردن به عرصه هنر داستان نويسي و شرايط لازم براي مرود به اين عرصه ، سخن گفتيم. اينک و در اين مقال ، به ويژگيهايي که يک قصه خوب مي بايست داشته باشد ، مي پردازيم.

در اين مورد به طور خلاصه مي توان به ويژگيهاي زير اشاره نمود:

1) - خدا محوري:

يك قصه خوب قبل از هر چيز بايد خدا محور باشد. يعني در همه جاي آن خدا حضور داشته باشد. معني اين حرف آن نيست كه جا و بيجا، با مناسبت يا بي مناسبت نام خدا يا آيا ت قرآن را بياوريم ، بلكه بدان معنا ست كه نشان دهيم قصه از يك تفكر توحيدي سرچشمه گرفته و جوشيده است. علاوه بر اينكه به غير از نشان دادن ارزشهاي عالي انساني به خواننده برسانيم كه محور عالم وجود خداست و سرچشمه همه خيرها و فيوضات اوست و انسانها در اين ميان وسيله اي بيش نيستند و هر چه نيكي و خوبي هم كه از قهرمانان و شخصيتهاي بزرگ داستان سر مي زند همه از طرف خدا بوده و آنها تنها واسطه اي بوده اند كه خدا اين توفيق را به آنان داده در خدمت همنوعان خود باشند.

2) - عبرت انگيزي:

خداوند يكي از ويژگيهاي عمده قصه هاي قرآني را «عبرت انگيزي» ذكر كرده است.

«لقد كان في قصصهم عبره لاولي الالباب»

و اين ويژگي آن قدر مهم است كه اگر داستاني فاقد آن باشد، يعني صرفا براي سرگرمي و تفريح خواننده يا به شگفتي انداختن او نوشته شده باشد، از نظر ما چيزي در حد يك لطيفه يا معماست و نبايد اسم قصه را روي آن گذاشت بنابراين قصه نويس هاي مسلمان هرگز نبايد صرفا براي سرگرم ساختن و تفنن خواننده دست به قلم ببرند؛ چون در اين صورت، حداقل اجر معنوي از اين كار نخواهند برد.

3) - كشش ، جذابيت وگيرايي:

قصه اي كه جذاب و گيرا نباشد و نتواند تا آخرين لحظات خواننده را همراه خود بكشد ولو با بهترين پيام و محتوي، قصه موفقي نخواهد بود، قصه خوب قصه اي است كه اين هر دو يعني محتوا و پيام و كشش و گيرايي را با هم داشته باشد؛ و نمي توان به صرف داشتن يك محتواي خوب، جذابيت و گيرايي را ناديده گرفت.

4) - طبيعي و منطقي و قابل قبول بودن روال داستان:

قصه بايد طوري نوشته شود كه خواننده بتواند ماجراهاي آن را باور كند. يعني اصل علت و معلول به دقت در قصه رعايت شود به طوري كه هر ماجرا نتيجه طبيعي ماجراهاي قبلي و مؤثر در ماجراهاي بعدي باشد، و طوري زمينه لازم براي وقوع ماجراها فراهم شود كه خواننده در محتمل بودن آن شك نكند.

5) - گزيده گويي:

حاشيه روي زياد از حد، خارج شدن از موضوع اصلي قصه، وپرداختن به مسائل فرعي كه چندان نقشي در پيشبرد قصه ندارد، باعث كسل شدن خواننده و خارج شدن رشته كلام از دست او مي شود.

6)- نثر يا زبان قصه:

نثر يا زبان قصه بايستي متناسب با موضوع قصه و نيز گروه و قشري باشد كه براي او مي نويسيم.

7) - عفت قلم:

نويسنده مجاز نيست تحت اين عنوان كه «حرفي كه از دهان شخصيتهاي داستان بيرون مي آيد متناسب با تيپ و خصوصيات اجتماعي آنان باشد يا؛ بيان اين حرفهاي غير اخلاقي ، داستان را طبيعي و ملموس تر جلوه خواهد داد.»

سخنان زشت و موهن را حتي از زبان آنان ، در نوشته اش بياورد. در صورت لزوم بايستي غير مستقيم و در لفافه به بيان اين موضوع پرداخت.

8) - تقوي در نوشتن:

نويسنده مجاز نيست محور داستانش را روي سوژه هاي صرفا جنسي و شهواني قرار دهد، و در قصه هاي معمولي نيز مجاز نيست به بهانه طبيعي و ملموس تر جلوه دادن قصه، به ذكر صحنه هاي جنسي يا توصيف اندام و ريزه كاري هاي صورت زنان بپردازد. و در هر حال بايد توجه داشته باشد كه قصه هاي او را ممكن است افراد گوناگون با افكار و روحيات مختلف و در سنين مختلف بخوانند و اگر خداي ناكرده قصه او باعث بيدار شدن غرايز جنسي خفته اي حتي در يك نفر، يا تشديد آن در فرد ديگري بشود، عواقب ناشي از آن مستقيما متوجه نويسنده قصه خواهد بود و او در پيشگاه خدا و خلق خدا بايد پاسخگو باشد.

9) - برخورد ريشه اي با مسائل:

قصه خوب تنها به بيان سطحي درد ها نمي پردازد بلكه ريشه اي با مسائل برخورد مي كند و عمق آنها را نشان مي دهد. به عبارت ديگر علتها را هدف قرار مي دهد، نه معلولها را!

او از معلولها به علتها مي رسد، نه آنكه در معلولها در جا بزند و احيانا آنها را به عنوان علت نيز معرفي بكند. البته اين كار بايد بسيار ظريف و هنرمندانه صورت بگيرد. همچنين وظيفه قصه نويسي تنها بيان دردها نيست بلكه بايد چاره درد را كه همان پياده شدن صحيح احكام اصيل اسلامي در سراسر جهان است را نيز بيان كند. در غايت بيش از آنكه محرك احساس باشد، راهگشا و راهنما و مرشد باشد.

10) - يكدست بودن نوشته:

به اين معني كه يك نوع هماهنگي و ارتباط دقيق بين تمام اجزاء قصه (مقدمه ، ماجراها ، شخصيتها ، محيط ، پايان و گره گشايي و...) وجود داشته باشد، و نوشته در طول كار ، دچار نوسانهاي نابجا نشود.

چه موضوعهايي را براي داستان انتخاب كنيم؟

در دو قسمت قبلي پيرامون الفباي قصه نويسي و ويژگيهاي يک قصه مناسب سخن گفتيم . در اين مطلب به مبحث انتخاب موضوع براي نوشتن داستان مي پردازيم.

در ميان ماجراهاي مختلفي كه در طول زندگي براي شما به عنوان يك نويسنده اتفاق مي افتد يا خود شاهد آن بوده يا از ديگران شنيده يا تخيل كرده ايد تنها ماجراها يي قابل تبديل به داستان هستند كه آنقدر غير معمولي، غير تكراري و واجد آنچنان تازگيها و ارزشهايي باشند كه قابليت بازگويي براي جمعي وسيع در حد يك جامعه و ملت را داشته باشند.

موضوعي كه بناست محور يك داستان قرار گيرد اگر هيچ خصوصيت بارزي نداشته باشد، حداقل بايد داراي نكته اي باشد كه آن را از موضوعهاي معمولي و تكراري متمايز كند. عده اي قابل توجه از مردم داستان را براي تغيير ذائقه و ايجاد تنوع در زندگي خود مي خوانند پس دور نيست كه در داستان به دنبال فرهنگها، فضاها و آدمهايي بگردند كه با آنچه پيوسته پيرامون خود مي بينند متفاوت باشند. خواهان ماجراهايي باشند كه خود به سبب محدويتهاي شخصي وشرايط خاص اجتماعي شان قادر به درگير شدن با آنها نيستند و در يك كلام طالب داستاني هستند كه براي ساعتي ولو در عالم خيال نسيمي از تازگي بر زندگي آنها بوزاند و به هيجانشان بياورد.

گروهي ديگر طالب دريافت شناختي عميقتر از خود و ديگران و مشاركت در تجارب ناب عاطفي و احساسي همنوعان خويش از طريق داستان هستند. يا نگاه طنز آميز به گوشه هايي از زندگي مردم مي تواند براي عده زيادي از مردم جذاب باشد.

نويسنده اي كه در انتخاب موضوع داستانش و كار روي آن به اين موارد و خواستهاي مخاطبانش بي توجه باشد، متقابلا نبايد از آنان توقع استقبال و همدلي داشته باشد. نويسنده اي كه مي خواهد هم در حد كافي خواننده داشته باشد و هم اثري فراتر از يك وسيله تفريحي و سرگرمي براي مخاطبان خود خلق كند بايد مراقب باشد كه موضوع داستانش را با دقت كافي انتخاب نمايد.

از ميان نويسندگان موفق در اين زمينه مي توان از آقاي سيد مهدي شجاعي نام برد. برخي از آثارخواندني ايشان عبارتند از : ضيافت ، ضريح چشمهاي تو ، امروز بشريت ، دو كبوتر – دو پنجره –دو پرواز.

ويژگيهاي يك نثر خوب داستاني

در راستاي آموزش مباني داستان نويسي ، به مواردي همچون : الفباي قصه نويسي ، ويژگيهاي يک قصه مناسب ، و موضوعات داستانها پرداختيم . امروز و در دنباله بررسي اين موارد به مقوله ويژگيهاي يک نثر داستاني مناسب مي پردازيم .

-- ويژگيهاي يك نثر خوب و مناسب داستاني

1- انتخاب صحيح و دقيق كلمات:

در ادبيات تنها وسيله انتقال فكر واحساس كلمات هستند. نويسنده اگر شخصي مسلط بر زبان شد، در به كار گيري هر كلمه، تركيب، تعبير، تشبيه، حرف اضافه وحتي هر علامت نگارشي در متن خود منظور خاصي خواهد داشت. او به وسيله هر يك از اين انتخابها مي خواهد فكر و احساس يا تصوير خاصي را به خواننده اثرش منتقل كند.

به تعبير پيش كسوتها هر كلمه، بار عاطفي و احساسي خاصي دارد. به همين خاطر براي بيان هر حس تنها يك كلمه يا تعبير وجود دارد و نويسنده بايد همان را به كار بگيرد، نه كلمات مترادف آن را، تا بتواند حس مورد نظر را به خواننده منتقل كند.

يك نثر خوب مثل يك بناي زيبا و مستحكم است كه در آن هيچ چيز نابجا و زايدي وجود ندارد. همه چيز به جاي خود و به اندازه است به همين علت است كه مي گويند در يك نثر هنري اصيل هيچ چيز اتفاقي و تصادفي نيست.

2- تازگي و زنده بودن:

يك نويسنده بايد از تعبيرات و تشبيهاتي استفاده كند كه زنده و معاصر با زبان قصه باشد نه تعبيراتي كه در گذشته استفاده مي شده و امروزه به كار نمي رود. مانند روي زيبا كه در هزار سال پيش به ماه آسمان تشبيه مي شده و حال بر اثر استعمال مكرر تازگي خود را از دست داده و از آن روح، انرژي و بار عاطفي خالي شده است. پس در يك نثر داستاني اصيل و خوب بايد از تشبيهات بكر و دست اول استفاده كرد.

3- بي پيرايگي:

از ويژگيهاي مثبت يك نثر داستاني خوب اين است كه خواننده در عين دريافت آن مواردي كه منظور نظر نويسنده است، وجود چيزي به نام نثر جداي از داستان را احساس نكند. بايد همانند هوايي كه تمام اطراف ما را احاطه كرده و زندگي ما در لحظه لحظه اش به آن وابسته است، نثر داستان هم باشد و نباشد؛ تاثير بگذارد ولي ديده نشود و تنها زماني به وجود آن پي ببريم كه اختلالي در جريان طبيعي آن به وجود بيايد. نبايد با تكلف و پيچيدگي نوشت بلكه ساده و روان ولي در عين حال زيبا نوشت.

4- ايجاز:

ايجاز همان كم گفتن و گزيده گفتن است. يعني نويسنده آنقدر بر زبان مسلط باشد كه با كمترين كلمات بيشترين مقصود ممكن را برساند و نوشته اش چيزي اضافه نداشته باشد. نگاه كنيد كه سعدي با تعداد كمي كلمه چقدر مطلب بيان كرده است حال آنكه اگر بخواهيد همين چند سطر را معني كنيد مجبوريد تعداد كلماتي به مراتب بيشتر از اين مصرف كنيد : -- «منت خداي عز و جل كه طاعتش موجب قربت است و به شكر اندرش مزيد نعمت.»

5- يكدستي نثر :

هماهنگي يا يكدست بودن نثر نيز از امتيازات يك قصه خوب است. منظور از يكدستي اين نيست كه نوشته از آغاز تا پايان يك آهنگ ثابت و يكنواخت داشته باشد. به عكس يك قصه هنري قصه اي است كه آهنگ نثرش با آهنگ حركت داستان و ماجراهاي آن همخواني داشته باشد. به عبارت ديگر ارتباط نثر با صحنه ها و حوادث مختلف داستان درست مثل ارتباط موسيقي با آواز در يك سرود است. در داستان گاه اوضاع آرام است و زماني ماجراهاي تند و هيجان انگيز اتفاق مي افتد. صحنه اي خشونت آميز است و صحنه اي ديگر حالتي عاطفي و تاثر انگيز دارد. نثر قصه اگر بخواهد يكنواخت باشد نثر فني موفقي نخواهد بود ولي بايد نثري يكدست و روان داشته باشد.

6- تناسب نثر با موضوع قصه:

هر قصه اي نثر مخصوص به خود را مي طلبد. مثلا يك قصه تاريخي مربوط به هزار سال پيش نثر ي را مي طلبد كه مناسب قصه امروزي نيست. همچنان كه در نوشتن يك قصه احساسي و عاطفي بايد طوري نوشت و در يك قصه خشن جنايي – پليسي يك طور ديگر يا در يك داستان فكاهي و طنز آميز بايد نثري مخصوص را به كار برد.

در داستانهاي تخيلي به دليل بي زمان و مكان بودن هر چه نثر غريبتر و غير آشناتر باشد بهتر است و داستان جالبتر مي شود.

7- غنا:

هر زباني به طور معمول داراي دهها هزار كلمه مختلف است و در آن، براي بيان يك موضوع گاه چندين كلمه متفاوت وجود دارد. نويسنده اي كه حافظه اش گنجينه اي غني از لغات دارد، نثري مي آفريند كه از تكرارهاي زيان آور و فقر لغت بري است. حال آنكه نويسندگان بي مايه، تعداد معدودي لغت بيشتر ندارند كه از زيادي استعمال در نوشته توي ذوق مي زند.

از سوي ديگر فرهنگ عاميانه و ادبيات هر كشوري لبريز از تكيه كلامها، ضرب المثلها، كنايه ها و تشبيهات است كه به آن زيبايي و غنا مي بخشد. نويسنده بايد بر اين فرهنگ و ادبيات مسلط باشد تا بتواند نثر خود را از خشكي و بي روحي و يكنواختي نجات دهد و به آن غنا ببخشد.

چکيده :

انتخاب صحيح و دقيق كلمات ، تازگي و زنده بودن ، بدون تکلف و بدون پيچيدگي ، کم گفتن و گزيده گفتن ، يکدست بودن نثر ، تناسب نوع نثر با موضوع داستان ، و استفاده از واژه هاي مناسب و بهره گيري از غناي ادبي موجود در فرهنگ از ويژگيهاي بارز يک نثر داستاني مناسب و خوب است .

پيرنگ يا طرح داستان

تعبير پيرنگ به جاي «PLOT» كه اولين بار «ارسطو» به كار برد، نخستين بار توسط «محمدرضا شفيعي كدكني» پيشنهاد شد و به وسيله «جمال مير صادقي» به كار گرفته شد.

پيرنگ در واقع همان بيرنگ است. بيرنگ طرحي است كه نقاشان به روي كاغذ مي كشند و بعد آن را كامل مي كنند، يا طرح ساختماني كه معماران مي ريزند و از روي آن ساختمان را بنا مي كنند.

وقتي بذر اوليه اي كه استعداد تبديل شدن به يك داستان را دارد، در مزرعه ذهن شخص كاشته شد نبايد بلافاصله به كار نوشتن پرداخت. بلكه بايد به وسيله چشمه هاي جاري خيال و عاطفه و تجربه هاي انساني آن را آبياري كرد و با يك توجه و مراقبت پيوسته آن را پرورش داد تا به صورت كاملتر و بهتري در بيايد.

حاصل اين فعاليت شديد تخيلي، عاطفي و رواني در كاملترين و بهترين صورت خود، شكل گيري يك قصه يا پيرنگ داستان در ذهن نويسنده است. در اين مرحله بايد اين طرح را يادداشت كرده و در شرايط و فرصت مناسب از آن داستاني خلق كرد.

به گفته سامرست موام:

«پيرنگ به منزله خطي است كه به توجه خواننده سمت مي دهد. و در داستانسرايي، اين شايد مهمترين نكته باشد. زيرا با سمت دادن به همين توجه است كه نويسنده خواننده را صفحه به صفحه با خود مي كشاند و حالت مورد نظر را در او ايجاد مي كند.»

بنا بر اين هر چه پيرنگ فني تر و دقيقتر باشد به همان نسبت مي توان اميدوار بود كه داستان مربوط به آن پر كشش تر و مؤثرتر خواهد بود.

مثال ساده و در عين حال گويايي از «فورستر» در زمينه قصه داستان يا همان پيرنگ هست كه توسط بسياري از كساني كه وارد اين موضوع شده اند، بارها تكرار شده و مورد استناد قرار گرفته است. اومعتقد بود:

«شاه مرد و پس از چندي، ملكه نيز در گذشت» يك قصه است. زيرا روايتي از رويدادهاست كه به ترتيب زماني وقوعشان آرايش يافته اند. اما «شاه مرد و پس از چندي، ملكه از فرط اندوه در گذشت» پيرنگ است. در اين جا نيز توالي حفظ شده ،ليكن حس بر آن سايه افكنده است.

همين مرگ ملكه را در نظر بگيريد:

اگر قصه باشد، مي گوييم:«خوب ،بعدش چه؟»

اگر پيرنگ باشد، مي پرسيم: «چرا؟»

ويژگيهاي يك پيرنگ فني

يكي از راههاي دستيابي به چنين پيرنگي، ترتيب و تنظيم حساب شده و هوشمندانه حوادث اعم ازاصلي و فرعي است. نويسنده نبايد خود را در قيد و بند ترتيب توالي زماني وقوع حوادث قرار دهد بلكه بسته به نياز تاثير مورد نظر خود از داستانش مي تواند در اين ترتيب دخالت كند. مثلا در برخي موارد، آن را به هم بريزد و جاي حادثه 1 و 3 را با يكديگر عوض كند. يا موردي را كه در ابتداي داستان است به انتهاي داستان ببرد. اين دخالت و جابجايي، لااقل به دو قصد انجام مي گيرد:

1- هر چه تاثير گذارتر كردن مضمون و محتواي مورد نظر نويسنده

2- ايجاد يا تقويت عامل انتظار و حفظ آن تا پايان داستان

اين عمل براي راز آميز شدن داستان و جلوگيري از خطي وصاف بودن داستان بكار مي رود و پيچ و خمهايي به آن داده مي شود تا علاقه خواننده تا پايان داستان حفظ شود.

يكي ديگر از ويژگيهاي يك پيرنگ فني وجود رابطه علت و معلولي بين حوادث مختلف است. هيچ يك از اتفاقاتي كه در داستان رخ مي دهد بي دليل و بدون ريشه نيست هر چند منشاء آنها بلافاصله آشكار نشود. اين حوادث بر شخصيتها اثر مي گذارند و شخصيتها نيز متقابلا بر حوادث مؤثرند.

البته بايد اين حوادث طبيعي و محتمل الوقوع به نظر برسند تا براي خواننده قابل پذيرش باشند نه اين كه دور از ذهن و محال به نظر آيند كه به «واقعيت نمايي » داستان مربوط است.

در هر اثر هنري حتي نوع واقعيتگراي آن، تخيل نويسنده نقشي قابل توجه ايفا مي كند. مبالغه، از طريق بزرگ نمايي برخي عناصر و كوچك نمايي بعضي عنصرهاي ديگرهست، حذف و اضافه هست و موارد ديگر همچنين تصرفها و دخالتهايي كه هنرمند در واقعيت مي كند تا از ميان آن،جنبه هايي را كه مورد نظرش است برجسته تر و چشمگيرتر كند. با اين همه، نكته ظريف و حساس در اين ارتباط اين است كه همه اين كارها بايد به گونه اي صورت گيرد كه حاصل كار، قابل قبول و باور پذير به نظر برسد.

«تصادف» يك چرخش ناگهاني در وقايع داستان است بي آنكه قهرمان داستان در آن دخيل باشد.

در بعضي موارد مي توان از عامل تصادف در داستان استفاده كردكه عبارتند از:

1- اگر شروع داستان با يك تصادف باشد. مثلا عوض شدن دو كيف يك شكل در كوپه قطار كه محتواي يكي از كيفها با ارزش باشد.

2- چنانچه تصادف عليه قهرمان داستان عمل كند.

3- اگر تصادف، درجهت پيچيده تر كردن پيرنگ داستان به كار گرفته شود.

 

 

 

ساختمان داستان

ساختمان داستانهاي كلاسيك و سنتي، طبق تشخيص و تعريف صحيح ارسطو، از سه بخش عمده تشكيل شده است: مقدمه، تنه و نتيجه.

مقدمه

مقدمه به آن قسمت از داستان گفته مي شود كه پيش از آغاز مشكل و در گيري اصلي «گره افكني» قرار دارد. بخش مقدمه در داستان، بيش و كم شبيه مقدمه در مقاله يا پيش درآمد آهنگ و مانند اينهاست. به اين معني كه گرچه در آن، گره و مشكل اصلي مطرح نمي شود ولي آنچه كه آورده مي شود، كاملا هم بي ربط با اصل موضوع نيست.

كار مقدمه آن است كه با ظرافت، خواننده را از عالم واقعيت بيروني يا عالم دروني خودش بيرون مي آورد و نرم نرم، وارد دنياي خاص داستان مي كند.

همچنين زاويه ديد و مكتب خاص داستان را مشخص مي كند. با اين همه بايد حتي المقدور كوتاه باشد و به درازا نكشد وگرنه باعث كسل شدن خواننده و چه بسا انصراف او از ادامه مطالعه داستان مي شود. براي نمونه در يك داستان كوتاه پنج ـ شش صفحه اي مقدمه از يك بند پاراگراف (پنج يا شش سطر) نبايد تجاوز كند.

تنه

تنه در واقع خود داستان است. در يك داستان فني طولاني ترين بخش اثر را تنه آن تشكيل مي دهد. نقطه آغاز تنه، نقطه آغاز موضوع و مشكل اصلي و نقطه پايان آن در واقع همان نقطه اوج داستان است.نقطه اوج مرحله اي از داستان است كه در آن علاقه و توجه خواننده به عاليترين درجه خود ميرسد .به بيا ني ديگر ابتداي تنه آغاز به هم خوردن تعادل در داستان و انتهاي آن ، پايان اين به هم خوردگي و نقطه بر قراري تعادل است .

نتيجه

يكي از نقشهايي كه نتيجه ايفا مي كند ،اين است كه بتدريج خواننده را از عالم داستان بيرون مي آورد و آماده ورود به عالم واقعيت بيروني مي كند. نتيجه بر خلاف آنچه در حكايتها و داستانهاي قديمي متداول بود ، بيان عصاره و غرض نهايي از نگارش داستان نيست بلكه در آن سعي مي شود نكات ريز اما با اهميتي كه همچنان براي خواننده مبهم باقي مانده است ، روشن شود .

براي نمونه در يك داستان جنايي مبتني بر معما وراز وقتي قاتل اصلي شناسايي و دستگير مي شود،ممكن است آن نكته اصلي كه درنهايت منجر به شنا سايي و دستگيري قا تل شده است براي خواننده و برخي از قهرما نان داستان مبهم باقي مانده باشدكه آنان علاقه مند به دانستن آن باشند. توضيح كوتاهي كه كارآگاه اصلي در مورد اين نكته براي ديگران مي دهد ،همان بخش نتيجه داستان را تشكيل مي دهد.

مثال :

حال براي مرور عيني تر و ملموس تر اين بحث ، به شرح و تجزيه و تحليل داستان منظوم و كوتاه « چشمه و سنگ » از محمد تقي بها ر «ملك الشعرا » مي پردازيم:

جداشد يكي چشمه از كوهسار « مقدمه »

به ره گشت ناگه به سنگي دچار « شروع بحران و مشكل »

به نرمي چنين گفت با سنگ سخت ، كرم كرده راهي ده اي نيكبخت « آغاز كشمكش»

بسي كند و كاويد و كوشش نمود ، كزان سنگ خارا رهي بر گشود «پايان كشمكش ونقطه اوج داستان »

...

 

 

 

 

نوشته شده توسط انجمن داستان ,

  آه ، آن دکّان (عدنان غریفی )
مرتبط با : داستان از نويسندگان نفت
ارسال شده در: چهارشنبه ششم خرداد 1388

 من اصلا ً نمی دانستم آن روزچه خبربود .

به من چه که چه خبربود ؟

اصلا ً خبری نبود .

صبح ، مثل همیشه ، پا می شوم وکاسه ی آش را برمی دارم و می روم طرف بازارصفا .

خوب ، البته قبلش رفته بودم لب شط . ساعت پنج صبح بود ، شاید هم زودتر . تاریک روشن بود . مرداد بود . شرجی بود . رختخواب های ما روی پشت بام خانه مان خیس بودند ازنم . 

من بیدارشده بودم . ازروی پشت بام میتوانستم ببینم که چراغ های توی خیابان هنوزروشن هستند . اما آسمان بفهمی نفهمی روشن شده بود .

می دانستم چه کسی بیدارم کرده بود .

فاخته .

فاخته بیددرم کرده بود .

توی حیاط خانه ی ما یک نخل بلند دیری ۱ هست .

توی این نخل هم همیشه ی خدا لانه های گنجشک ، فاخته ، وبلبل هست .

نخل بلندترازآن است که من ازآن بالا بروم وجوجه ها ، یا تخم ها ، را ازلانه ها بردارم  . تازه من اصلا ً اهل این کارها نیستم . هیچ وقت توی زندگیم اهل این کارها نبودم . گناه دارد . نه ، من اگر هوسی داشته باشم ، هوس چیدن خرما است ، نه برداشتن تخم پرنده های بی گناه ، وتازه به آن هوس ِ خرما چینی ام هم نمی توانم جواب مثبت بدهم ، چون ـ گفتم ـ نخل خانه ی ما خیلی بلندترازاین حرفها بود .

اما من می دانم کی بیدارم کرده بود . فاخته .

فاخته ، کوکو کرده بود ومن که خوابم خیلی سبک است بیدارشده بودم . چکارکنم ؟ وقتی که خوابت را کرده باشی که دیگرنمی توانی توی رختخواب بمانی .

هوا هنوزتاریک است .

فاخته می خواند « کوکو ... کو، کوکو ... کو ، کوکو ... کو»

من نمی دانم درباره ی صدای فاخته چه بگویم . هم دوستش دارم ، هم یک جوری ازآن می ترسم . خوب ، حالا چکارکنم ؟

هنوزهوا تاریک است .

هنوزتوی آسمان ستاره ست .

بعضی ستاره ها هنوزبرق می زنند ـ که خیلی دورهستند .

اما نورخیلی ازستاره ها پریده است ، چون دیگرحسابی شب نیست وآسمان دارد روشن می شود .

هوا بوی تازگی می دهد . بوی تازگی ماه است .

 

هوا بوی تازگی می دهد .

ازتختم پایین می آیم . بعدازپله های تاریک . تاریک باشد .

من راهم را حفظ هستم . فوت ِفوتم . اگرهم تاریک تاریک باشد بازمی دانم کی به آخرین پله می رسم . کی باید به طرف چپ بپیچم ، بروم توی حیاط دراندشت ، شیرآب را بازکنم ، آب بپاشم به صورتم و صورتم را با پیراهن یا زیرپیراهنم خشک کنم ، وبعد کاردیگر بکنم .

می روم پایین . گرسنه هستم .

پَنگ بزرگ رطب خوشمزه ی برحی ۲ به چنگک آویزان است . دست می برم ویک ریسه می ﮐَﻧﻡ ، وبعد یکی دیگر، وبعدازدرحیاط بزرگ می زنم بیرون ومی روم طرف شط .

تماشای شط هیچ وقت بهترازصبح زود و آخرهای شب نیست ، مخصوصا ً صبح زود .

درخت های کنارشط ، همه خنک وخیس هستند . روی آب صاف است .

آدم های زیادی توی خیابان نیستند ، بیشترکارگرها وبلم چی ها وفلاح ها ، که دارند جنس هاشان را می آورند به شهر . فقط کارمندهایی که مجبورند توی شهرمانده اند . معلوم است . همه ی معلم هامان رفته اند به شهرهاشان . تابستان است . مرداد است . چقدربه مدرسه مانده ؟ خوب امروزبیست وهشتم است . راستی مرداد چندروزاست ؟ ۳۱ روز . یک ماه وسه روزدیگرمانده . بد نیست .

می روم وزیردرخت ﮐۥﻧاربزرگ روی موج شکن می نشینم وبه شط نگاه می کنم .

آخیش ! چه ماه است ! زیرم خنک است . ازنم شب کمی خیس شده است و شورت کوتاهم را خیس می کند ، ولی هیچ عیبی ندارد .  

وقتی که به سطح آب نگاه می کنم ، وقتی که به بلم ها ، به کشتی های نیروی دریایی ، به آسمان ، وقتی به اینها نگاه می کنم ،  تازه می بینم خستگی هایی که انگارتوی گوشه موشه های بدنم هنوز مانده اند دارند ازبدنم درمی آیند ، ومن خنک می شوم وکمی ﺷۥل ، وانگارخمار . اما درهمین حال دانه های رطب ِبرحی را دانه دانه ازریسه می ﮐَﻧﻡ ومی گذارم توی دهانم و یواش یواش می جوم . ظهراینطوری نمی جوم . تند تند می جوم . ولی حالا نمی شود و انگارکه نخواهم نظم آرام و ﮐۥﻧد طبیعت را بهم بزنم ، من هم آرام آرام می جوم .

حسابی ، حسابی کیف می کنم .

دلم می خواهد لباسم را دربیاورم وشیرجه بپرم توی شط . اما نه . هیچکس نیست . اگرکوسه باشد هیچ کس نیست بدادم برسد . کوسه صبح خیلی سرحال است .

همانطورکه برحی را می گذاشتم توی دهنم فکرکردم حالا زیرآب شط یک کوسه ی خیلی بزرگ ، صدمتر، حتی دویست متر، هست که منتظرمن است . این جورمردن : تنها وبی کس ، آن قدرتنها که کسی نیست صدایت را بشنود وحشتناک است .

 

یکی دوساعت بعدازجایم بلند شدم ورفتم طرف خانه .

پول ودیگ آش را مادرم روی طاقچه گذاشته است . مثل همیشه .

حالا که زمستان نیست ، توی همین پیراهن وشورتم ، دیگ وپول را برمی دارم ومی روم بطرف بازارصفا .

می توانم حسابی فکرکنم ، یا نکنم ، یا همانطورکه دارم می روم ، سرپا چرت هم بزنم . یک میلیون باراین راه را رفته ام . حفظم هست .

همیشه دلم خواسته که ازتوی بازارصفا بروم بطرف دکان ماشاءالله آشی .

من عاشق بازارصفا هستم . چون تویش یک میلیون دکان هست . همیشه ی خدا ازش بوی خوب می آید .  بوی شیرینی ، بوی نان داغ ، بوی هندوانه ، بوی سبزی .

من عاشق بازارصفا هستم .

یک سربازارصفا به شط می خورد ، وسردیگرش به یک خیابان باریک ، که آن طرفش محله ی
« کوت » است .

آن طرف خیابان باریک ، معیدیها ۳ ، توی یک خط ، روی زمین نشسته اند وبساط لبنیاتیشان را پهن کرده اند .

ماست وپنیروشیرآورده اند که بفروشند . بغل آن ها دکان بزرگ ماشاءالله آشی است .

می روم سراغ دکان ماشاء الله .

هنوزشلوغ نیست ، چون من زود رفته ام . بوی خوش آش، اشتهایم را تحریک می کند. پول می دهم ، آش می گیرم .

حالا که شلوغ نیست ، چطوراست بروم ازدکان حاج شریف نان بخرم .

حاج شریف نانش را با سَعف ۴ می پزد .

همه می دانند که نانی که با سعف پخته می شود خوشمزه ترازنانی است که با نفت سیاه پخته می شود.

نفت سیاه بوی گندی دارد .

سَعَف بوی خوشی دارد .

بوی خوش می چسبد به نان . محشراست !

نانوایی حاج شریف توی بازاراست ، اما هنوزاین طرف خیابان باریک نیامده ام که صدای همهمه واری می شنوم .

چه خبرشده است ؟

ازدوریک کامیون دارد نزدیک می شود .

پرازآدم است . پرچم تویش هست که دست آدم ها است ودارند توی هوا آن را تکان می دهند .

چه خیراست است اول صبح ؟

« یا مرگ یا مصدق ! »

مصدق دیگر کیست ؟

همان است .

عکس یک پیرمرد است .

چه صورت مهربانی دارد .

زیردیگ آش یک حوله ی چهارلا شده گداشته ام .

بازکامیون رد می شود .

بازهمین حرفها است .

خیلی ازآدم ها را می سناسم ، مال همان دوروبرها هستند ، مال جاهای دیگر .

بعد یک کامیون دیگررد می شود . بازپرآدم ... با پرچم ، که همین طورتکان می دهند وبازهمین حرفهاست .

آدم های دیگرهم به تماشا ایستاده اند .

حالا لازم نیست حوله زیردیگ باشد .

اما حوله را چکارکنم ؟

بالای دیگ ، آش دارد سرد می شود. معلوم است که سرد می شود، چون دیگربخارازآن بلند نمی شود یک لایه دارد درست می شود بالای آن .

« یا مرگ یا مصدق ! »

چیزهای دیگرهم می گفتند که یادم نمانده . همان موقع هم یادم رفته بود .

اما آن یکی مرتب تکرارمی شد . شاید به همین دلیل است که یادم نرفته .

حالا دیگرکمترکامیون می آمد . آدم هایی که به تماشا ایستاده بودند ، هی این طرف وآن طرف نگاه  می کردند که ببینند بازکامیون می آید یا نه .

 

کم کم متفرق شدند .

هرکس رفت پی کارش .

من می بایست می رفتم نان می خریدم .

قبل ازاینکه شلوغ شود باید بروم .

حاجی شریف همان بالا نشسته ونگاه می کند . گاه به داخل ، به کارگرها ، گاه به بیرون ، به مشتریها. هیچ اشتیاقی ندارد که بداند کامیون رد می شود یا نمی شود .

نانها را یکی یکی روی پیشخوان پرت می کند تا خنک شوند ، بعد چند تا چندتا جمع می کند و به مشتری ها می دهد . من ازروی پیشخوان تکه های نان برشته  را که ازوسط نانها جدا شده برمی دارم و می گذارم توی دهانم .

دلم ازگرسنگی ضعف می رود . چقدرخوب می شد اگرمی توانستم یک تکه نان را لوله کنم وفروببرم توی آش وبخورم . اما بهتراست این کاررا نکنم . مادرعصبانی می شود . نه به خاطرآش ، به خاطر خودم . می گوید فقط بچه گداها این کاررا می کنند . من اصلا ً این مزخرفات مادرم را نمی فهمم . اصلا ً معلوم نیست چه عیبی دارد که وقتی آدم گرسنه هست نان را لوله کند وفروکند توی آش ... بچه گدا یعنی چی ؟

با وجودی که بعدازآمدن پهلوی ها ورفتن شیخ ، ما روزبه روزفقیرترشده بودیم ، ووضع مالی ما حالا خیلی بهترازخانواده های به قول مادربزرگم « عجم » توی محله ی ما نبود ، بازاین دوتا ول کن نبودند ـ مادربزرگم و مادرم . هنوزادای اشراف را درمی آوردند . هنوزمرتب ازکشتی هایی که داشتند ، ازباغ ها ، اززمین ها ، ازاین جورچیزها ... حرف می زنند .

هی حرف می زنند ... حرف می زنند ... حرف می زنند ...

اما برای این که به خودتان اجازه ی جسارت ندهید وازآنها متنفرنشوید ، همین جا باید بگویم ، که در عمل ، آنها اصلا ً این طورنبودند . خیلی مهربان وسخاوتمند وبااخلاق ، اما این اصطلاحات گند هنوز سرزبان آنها بود .

البته هیچ کدامشان جرأت نمی کرد جلوی دایی ازاین حرفها بزند ، چون دایی من کمونیست است .

دایی من یک تکه جواهراست .

چقدرسواد دارد !

همو بود که ازچهارسالگی خواندن ونوشتن به من یاد داد .

اوقصه ی دیگری دارد . جای دیگرمی گویم . مفصل .

اگرنان خوشمزه ی عربی را لوله کنم وتوی آش فروکنم می شوم عین بچه گداها ؟ ... این طوری است مادر؟ ... بسیارخوب ... حالا تماشا کن !

وقتی که نوبتم شد ونان را ازحاج شریف گرفتم ، رفتم یک گوشه ای ونصف نان را لوله کردم و فرو کردم توی کاسه ی آش . حالا خوب شد مادر؟

من می خواهم بچه گدا باشم . نمی خواهم توی طبقه ی ﮔۥﻪ اشراف باشم ، چه پولدارش ، چه بی پولش.

می خواهم جزو بچه گداها باشم .

... و ریدم به همه ی تاریختان .

... خوب شد ؟

... و ریدم به آن فک وفامیل های پولدارتان که مرتب ازکویت وعربستان وبغداد برایتان عطرولباس و هدیه می فرستند .

... وقربان دایی جانم هم می روم .

... دایی کمونیستم ، دایی خوبم ، دایی پاگانینی ام ، دایی چایکوفسکیم ، دایی ... کی بود ؟ آها ، دایی هگلم ، مگرهمین دایی ام نبود که آن شعارپرشکوه را به عربی به من یاد داد :

 

« یا ﻋۥﻣال العالم ، اتحدوا ! »

... و فارسی اش را ، که ، مثل پوستش ، همه جا با خودش می برد :

« کارگران جهان ، متحد شوید ! »

مگرهمین دایی ام نبود که مرا با خودش این طرف وآن طرف می برد ، وهمیشه به من می گفت زبان دشمن را باید خوب یاد گرفت ؟

... ومرا به کلاس های زبان خودشان می برد ؟

چندروزاست که دایی ام خانه نیامده .

آخراوکجاست ؟

خوب ، خیلی وقت ها شب ها دیرمی آمد ، یا اصلا ً نمی آمد ، اما فقط یک شب .

حالا چرا چند شب است که نیامده ؟

دلم برایش شورمی زند . ( ومن هروقت دلم شوربزند غذا می خورم . حالا هم یک لقمه ی گنده پراز آش را با دندان می ﮐَﻧﻡ وتند تند می جوم . )

پا می شوم وازتوی بازارمی روم تا آن خیابان باریک ، بلکه دستگیرم بشود که چه خبراست .

انگار، هم خبری نیست ، هم خیلی خبرها است .

کامیون ها رفته اند .

خیابان یک جوری خلوت است که مرا می ترساند . دوروبرمعیدی ها ، مشتری ِ زیادی نیست .

به خودم می گویم دلشوره ی من بی خوداست . مثل یکی ازهمان دلشوره های همیشگی است . مادربزرگم می گفت « این دلشوره رو دایی جانت به خانه ی ما آورد . ازوقتی که شیوعی شد . »

شیوعی یعنی کمونیست .

البته ، انگارمادربزرگم راست می گفت . اما توی همین دلشوره ها بود که من خیلی چیزها یاد گرفتم . توی همین دلشوره ها بود که عالی ترین شادی ها ازدایی به من منتقل می شدند .

... می دانید چیست ؟ دایی من سمبل دلشوره ی خلاق بود ... ترکیب خوبی است . دلشوره ی خلاق ، چون این فقط اوبود که نو، وخطرناک را به خانه می آورد .

حالا دایی من کجاست ؟

باید زود به خانه برگردم .

حالا همه بیدارند ومنتظرمن وآش .

ازاین گذشته ، با بچه ها قرارگذاشته ام که باهم برویم به سینما ... بروم وآش را بدهم و بدوم به طرف سینما .

فقط با بچه ها وتوی سینما ازدست اداهای مادربزرگ ومادرم خلاص می شوم ...... مادربزرگم که می پرستمش ، اما ازاین اداهای خانم معلمیش کلافه می شوم .

... چکاربکنم که لهجه ی عربی من ، بغدادی نیست ؟ ... ومگراین طرف ها می شود لهجه ی بغدادی یاد گرفت ؟ این جا ، فوقش ، فقط می شود لهجه ی عربی محلی یاد گرفت . تازه باید خدا را شکرکند که مثل جاهای دیگر ، مثل اهواز، ( یا به قول مادربزرگم « ناصریه » ) نصف کلمات جمله ی عربیم فارسی نیست ، نمی گویم « روح اشتری « یخ » به جای « ثلج » ، یا به جال « عنب » نمی گویم
« عنگور»  .

... هروقت آشناهای اهوازی ما می آمدند وعربی حرف می زدند ، مادربزرگم عین دیوانه ها می شد . اصلا ً پا می شد ازپیش جمع می رفت و خودش را به کاری مشغول می کرد .

« خاک برسرتان بکنند با این عربی حرف زدنتان . »

این تازه ترجمه ی فارسی جمله ی عربی اواست . توی جمله ی عربیش آن قدر تحقیرهست که  ترجمه ی  فارسیش به گردش نمی رسد !

مادرم البته این طورنبود . ملایم تربود .

گاهی ازدست مادربزرگم کلافه می شد و می گفت :

« مادر، چکارشون داری بدبختارو . ناسلامتی مهمونند . »

مادربزرگم با آن هیکل ریزه میزه اش ، چنان صاف می ایستاد که انگارنخل بلندی است و می گفت :

« تواین جورچیزا من مهمون سرم نمی شه . یا فارسی حرف بزنند ـ که به من مربوط نیست ، یا عربی ـ که به من مربوط است . »

توی سینما ازشراین حرفها خلاصم .

اگردایی نبود ، ازاصل ونسب وزبان مادریم متنفرمی شدم . اما دایی ـ قربونش برم ـ یک جوری حرف می زد که قانع وخجالت زده می شدم ... بعد یک جمله ی دبش بغدادی حفظ می کردم ومی رفتم مادربزرگم را بغل می کردم وجمله را تحویلش می دادم . اوهم که برای من می مرد ، بغلم می کرد و ماچم می کرد وغائله « موقتا » تمام می شد .

اما من می دانستم که تا ـ زبانم لال ـ مادربزرگم ... می فهمید که منظورم چیست ؟ ... تا مادربزرگم .. تا آن اتفاق نیفتد ، این جروبحث ها هم تمام نمی شود .

 

فقط برای سینما واین جورچیزها نبود که می رفتم کوچه ی بغل سینما .

کوچه ی بغل سینما پاتوق ما بود . همان جا می نشستیم وگپ می زدیم . درباره ی همه چیز، درباره ی برنامه هامان ، درباره بازی هامان ، درباره ی فوتبال ، هفت سنگ ۵ ، آزاد بازی ۶ ، واین جور چیزها و ... تماشای آن دکان .

آن دکان ِروبروی سینما. آن دکان ِنه چندان بزرگ که تویش روزنامه وکتاب می فروختند، روزنامه ها  ونشریات حزب .

تازه ، این ها مهم نبودند ، چون من ازآنها سردرنمی آوردم .

دکان پاتوق بهترین آدم های دنیا بود .

آدم های روشنفکر، آدم های فقیروتمیزوخندان ومهربان ، که بهترین حرف های دنیا را می زدند .

بیشترشان یا معلم بودند یا محصل های کلاس های بالای دبیرستان ، یا کارمندان جزء ، یا بعضی آدم هایی که ، هم کارشان بهتربود . هم مسن تربودند ، هم با سوادتر، مثل دایی .

وقتی دایی ام به آنجا می رسید ، انگاررهبریک ارکستربزرگ سنفونیک رسیده بود که آهنگ های ماه را رهبری می کرد .

آن جمع تمیزنازنین ، جان می گرفت .

« صبری جان » ، « آقا صبری » ، « رفیق صبری » ، فضا را پرمی کرد .

من درفاصله ای معین می ایستادم ـ نه خیلی دورونه خیلی نزدیک ـ تا صدای دایی و دوستانش را بشنوم وکیف کنم .

کیف دنیا را ببرم .

هم دلم می خواست ، هم مرتب این خواب را می دیدم که دکان شده به اندازه ی تمام دنیا ، وهمه ی  آدم ها دارند حرف های ماه می زنند . ازادبیات ، ازموسیقی ، ازورزش ، ازدوستی ، ازیگانگی .

دراین دکانی که به اندازه ی دنیا شده بود . باغ ها وچمن زارها بودند . جوی های پرآب ، ازوسط آنها رد می شدند . توی این دکان بزرگ همه با هم آرام حرف می زدند .

یک گوشه اش ارکستربزرگی بود که آهنگ های شاد می زد ، ومردم روی چمن نشسته بودند وبه موسیقی زیبا گوش می کردند .

یک گوشه اش میدان فوتبال بود ، ومردم ، که رقابت سالم را تشویق می کردند .

آه ، خدای من ! ...

... ویکباره توی این تصویربزرگ زیبا ، زکیه پیدایش می شد ، زکیه بیوه ی فقیرباقالی فروش ، که مرتب کاسه ها را پرازباقالی می کرد وبه مشتری ها ، که ما ودیگران بودیم ، می داد .

این زکیه ازکجا پیدایش شد ؟

ازواقعیت ، ازچیزی که بود ، وازجایی که بود ، پریده بود توی خواب طلایی من .

... یا عموحاجی ، که روی چهارچرخه اش ، چهارده رقم ۷ می ساخت ومی فروخت وسرفه می کرد وعربی را به لهجه ای حرف می زد که اگرمادربزرگ می شنید حتما ً کیف می کرد ، چون بغدادی بود .

این حاجی هم می پرید توی خوابم .

حاجی با سرفه هایش .

تعجب می کردم ، چون حتی یکی ازجوان ها توی این دکان هم سیگارنمی کشید . دایی چرایش را به من گفته بود :

« ما سعی می کنیم ازاصول عقلی وعلمی پیروی کنیم . سیگاربرای سلامت خوب نیست . 
نمی کشیم . »

جمله ی آخرش را که راحت بود فهمیدم . من هم نباید سیگاربکشم . سیگاربرای سلامت آدم خوب نیست .

دایی می گفت :

« خوب ، البته ، ما می دونیم که خیلی ازدوستان ما ومردم سیگارمی کشند . کاریش نمی شه کرد . توی یک جامعه ی مریض زندگی می کنند . این چیزها به آموزش ، آموزش طولانی احتیاج داره . »

بغل این دکان ِخوب تمیزوساده ، لبنیاتی بود ، آجیل فروشی بود ، اما من این یکی را خیلی دوست داشتم .

... توی این دکان حرف های خوب ، نیّات خوب ، مهربانی ، احترام وچیزهایی ازاین قبیل را مجانی به آدم می دادند .

... آخ ، بدوم ، زودتربروم به پاتوقم وبا بچه ها به دکان نگاه کنیم .

... ولی چرا امروزمغازه ها یک درمیان بسته هستند ؟

چرااین قدرپاسبان توخیابان ها است ؟

چرا سرراهم یکی ازآن آدم های خوبی که همیشه می دیدم نیست ؟ ... همان هایی که به آن دکان سر می زدند ؟

چرا به جای اینها ، هی کامیون پشت کامیون سربازرد می شود ؟

ازکناردبیرستان بایندر رد می شوم .

دردبیرستان بسته است ... طبیعی است که بسته باشد ... ما توی مردادیم .

اما چرا به نظرم می رسد یک جورخاصی بسته است ؟

به نظرم می رسد خیلی خیلی بسته است .

حتما ً خیالات زده به سرم .

خوب شد سرراهم وحید را دیدم ... توی « خیابان پهلوی » دیدمش . اوهم می خواست بیاید به پاتوق .

امروزقسمت سوم وآخریک سریال پلیسی امریکایی است .

همه می خواهیم آن را ببینیم .

دروغ نگویم :اگراین سریال ها وفیلم های کاوبوی امریکایی نبودند، ما بچه ها واقعا ًچکارمی کردیم ؟ چه سرگرمی داشتیم ؟

وحید پسرخوبی است ، اما اصلا ً کاری به کارآن دکان ندارد .

گاهی وقت ها با او درباره ی آدم هایی که به آن دکان می آیند حرف می زنم ، درباره ی حرف هایی که می زنند ، اما می بینم ازحرف های من کسل می شود .

... دایی گفته اشکالی ندارد . همین که بچه ی خوبی است اشکالی ندارد . توی همچین خانواده ای بار آمده ... خانواده ی فقیری که جوان هایش به تنها چیزی که فکرمی کنند فوتبال است .

... وحید فقط به فوتبال وچرت وپرت علاقه دارد .

حتی یک بارهم نشد با من ازآرزوهایش حرف بزند . انگاراصلا ً آرزویی نداشت ... همین که نانی می خورد وتنش لخت نبود برایش کافی بود . ( درست است ، اولخت نبود ، اما نزدیک به لخت که بود ) .

...  حتی به فکراین هم نبود که می شود بیشترازنان خورد ،  یا لباس بهترپوشید . من دیگر مایوس شده ام . درباره ی این چیزها با اوحرف نمی زنم ... حرف های ما فقط درباره ی فوتبال است ، درباره ی مسابقه دادن واین جورچیزها .

امروزهم که حال من این جوری است . حوصله ی صحبت درباره ی فوتبال ندارم . حرف های دیگرم را هم نمی توانم به اوبزنم . ازاضطراب حالایم نمی توانم با او حرف بزنم . نمی فهمد .

« می گم وحید ، به نظرت امروزغیرعادی نیست ؟ »

« چی ؟ »

وحید نمی فهمد « غیرعادی » یعنی چه .

بعد یکباره ازمن پرسید :

« چقدرپول داری ؟ »

« دوتومن . »

من داشتم به درخیلی بسته ی دبیرستان بایندرفکرمی کردم .

« چارزاربهم قرض می دی ؟ چارزار بیشترندارم . امروزهم لامصب قسمت سوم سریاله . قسمت آخر. »

« چرا ، می دم . »

« قربونت . »

وازخوشحالی دست هایش را به هم کوبید .

ازدورمی بینم که بچه ها هم جمع شده اند . همه شان روی پلکان موزائیکی سینما نشسته بودند .

خیلی عجیب بود .

درسینما حالا باید بازباشد . جلو سینما باید شلوغ باشد . دورگیشه باید غلغله باشد .

« چی شده ؟ »

وحید ازیکی ازبچه ها که روی پلکان سینما نشسته بود پرسید . چنان گفت « چی شده » که انگار حادثه ی خیلی عجیبی اتفاق افتاده بود .  

یکی ازبچه ها ، هم چنان که سرش پایین بود و داشت تیغه ی چاقوی ضامن دارش را روی کاشی تیز می کرد ، گفت : « نمی دونم . »

وحید ، با نگرانی پرسید :

« پس امروزفیلم نیست ؟ »

جبوری گفت :

« ایجوربوش می آد . »

وحید گفت :

« ننه جنده ها ... چرا ؟ »

علی اشرف گفت :

« مو چه می دونوم . »

علی اشرف با من بیشتردوست بود تا با وحید . علی اشرف ترک بود . پدرش یک قنادی داشت واز حرف هایی که گاه گاه  با هم توی قنادی پدرش می زدیم خوشش می آمد . داشتم کم کم  کتابخوانش  می کردم  .

یک روز که داشتم ازکنارقنادی پدرش رد می شدم دیدم مشغول خواندن کتابی است که به اوداده بودم . کیف کردم .

« حالا کی ازتو ﭽۥسو پرسید ؟ » وحید بود .

علی اشرف خیزبرداشت که یقه ی وحخید را بگیرد . وحید عقب پرید ومن شانه های علی اشرف را گرفتم .

« ول کن اشرف جان ، حوصله داری . »

علی اشرف نشست .

وحید گفت :

« ننه جنده ها چرا جلوجلو به آدم نمی گن . »

وحید داغ این فیلم ها بود .

جبوری گفت :

« یعنی می گی باید می اومدن درخونه ی تو گوزو بت خبرمی دادن ؟ »

جبوری درشت هیکل وقوی بود . این حرف را شاید به خاطرعلی اشرف زد که آرامش کند .

وحید می دانست که اصلا ً نمی تواند حریف جبوری بشود .

هیچ نگفت .

جبوری تابستان ها توی بندربارنویسی می کرد . ازما بزرگتربود ، اما همیشه هم با ما بود . دوسالی بود که مدرسه را ول کرده بود ... حیف که سواد درست وحسابی نداشت . نمی توانست فارسی خوب بخواند . می گفت ازمدرسه خوشش نمی آید . شاید یک روزبتوانم تشویقش کنم کتاب بخواند . اما هنوز با هم خیلی نوارنشده ایم . اوعاشق دایی بود . دایی بود که این کاررا برایش جورکرده بود . یک باربه من گفته بود :

« آقا صبری لوتیه . ﻣَرده . »

با خودم عهد کرده بودم که یک روزکتابخوانش بکنم .

جبوری گفت :

« سینما حالا هیچ ، ای دکون چرا بَسه ؟ »

مکث کرد وبه دربسته ی دکان خیره شد .

« آقا بهمن همیشه سرساعت ۸ دکونه بازمی کرد . »

ساعت نزدیک ده بود .

جزما دوروبرسینما کسی نبود . هرکس می آمد می دید تعطیل است می رفت .

می نمی دانستیم چکارکنیم .

چقدربه عکس های سریال آمریکایی نگاه کنیم ؟ ... عکس ها محشربودند . امروزهم قسمت آخرسریال بود . اتومبیل سواری ومسلسل . باید اعتراف کنم که من هم خوشم می آمد . دایی می گفت :

« زیاد اشکالی ندارد . برای سرگرمی بد نیست . »

من دیگرزبان دایی را یاد گرفته ام .

قبلا ً به من گفته بود نباید زیاد سخت گرفت . آدم می تواند هم این سریال ها را ببیند هم ازدولت آمریکا بدش بیاید .

می گفت : « درضمن ، اقتضای سنی است . »

که معنی اش این بود که من هنوزبه حد کافی بزرگ نشده  بودم .

... این  دایی ما اسمش هم مثل خودش است ، صبرایوب دارد . عجله ندارد . می گفت حتی خداهم ، که قادرمتعال است ، عالم را درعرض هفت روزدرست کرد ، نه یک لحظه ... ولبخند می زد . ازهمان لبخندهای قشنگ با معنی .

وحید کلافه شده بود .

« حالا چکاربکنیم ؟ »

جبوری گفت :

« صبرمی کنیم . »

وحید گفت :

« تا کی ؟ »

علی اشرف گفت :

« من می رم قنادی . »

بعد روکرد به من وگفت :

« تونمی آی ؟ »

گفتم :

« حالا یه ذره صبرکنیم ببینیم آقا بهمن کی می آد . »

وحید گفت :

« به ما چه به آقا بهمن ؟ »

جبوری گفت :

« ازش بپرسیم ، شاید چراشه بدونه . »

وحید گفت :

« بهمن ؟ اوکه همه اش سرش تو او روزنامه هاس . »

علی اشرف گفت :

« براهمی می گه . »

وحید گفت :

« یعنی چه ؟ »

جبوری گفت :

« تو ای چیزا حالیت نیس . »

بازهم وحید چیزی نگفت . ازجبوری می ترسید .

چند لحظه بعد وحید گفت :

« بریم فوتبال بازی . »

گفتم :

« حالا ؟ »

وحید گفت :

« ها ، چه عیبی داره ؟ »

جبوری گفت :

« تاحالا دیدی ﺼۥبا بریم فوتبال ؟ »

علی اشرف گفت :

« من می رم قنادی . »

وازجایش بلند شد ودستش را به علامت خداحافظی بلند کرد .

هنوزدورنشده بود که وحید گفت :

« ای علی اشرف هم ﮐۥﺷﺘﻤﻭن با ای قنادی باباش . انگارفقط باباش قنادی داره . »   

جبوری گفت : « بده به باباش کمک می کنه ؟ »

بازهم وحید چیزی نگفت .

 

هنوزعلی اشرف توی خیابان پهلوی نپیچیده بود که صدای همهمه را شنیدیم .

اول نفهمیدیم ازکجا می آید . بعد کم کم متوجه شدیم که ازسمت راست ، ازطرف کوچه هایی که میخورند به میدان دروازه می آمد .    

همهمه اول سنگین ودوربود . بعد واضح ترشد ، وبا واضح ترشدن همهمه می توانستیم تشخیص بدهیم ازکدام یک ازآن کوچه ها دارد می آید .

همهمه هی زیادترمی شد ... زیادترمی شد ... تا این که من هیکل درشت مهرداد را دیدم ...

... درشت وسفید وپرچرب وچیل ، با موهای شلال وپیشانی عرق کرده .

... پیراهنش خیس عرق بود وکراواتش ﺷۥل ﺷۥل شده بود .

... کت فیروزه ای نازکش را انداخته بود روی دستش و پیش می آمد وبا دستمالش مرتب عرق پیشانیش را می گرفت .

... مهرداد توی حزبی بود که علامتش بی شباهت به صلیب شکسته ی نازی ها نبود . اما ما هرجا  می دیدیم با اضافه کردن « ع » و « ر» و « خ » به عرعرخرتبدیل می کردیم . واسمش را گذاشته بودیم حزب عرعرخر .

چهارتا ونصفی بیشتر نبودند وآن همه شلوغ می کردند .

... می گفتند این ها طرفدارنازی ها بودند ، مثل آنها فکرمی کردند ، فاشیست بودند ، وخوب ، فاشیست ها خیلی بد بودند . فاشیست ها با یهودی ها خیلی بد بودند . اما دایی می گفت آنها که فقط یهودی ها را نکشته بودند . تمام آزادیخواهان را هم کشته بودند . بیست میلیون آدم بی گناه را فقط تو شوروی کشته بودند .

... آن وقت این ها طرفدارآنها بودند .

مهرداد با دست راستش انگاربه جماعتی که داشت ازپشت سرش می آمد اشاره می کرد که بیایند و شعارمی داد .

... به حزب فحش می داد . فحش های رکیک ، چارواداری . مرگ برحزب کمترینشان بود .

یکی دودقیقه ی بعد سروکله ی جماعت را دیدیم .

اول معلوم نبود چه کسانی هستند .

... بعد یواش یواش دیدیمشان .

عجب !

این ها که کپرنشین ها بودند !

بدبخت ترین آدم ها ، فقیرترین وبی کس ترین آدم ها .  این ها چند تا چَندَل ۸ درشت وکلفت را برداشته  بودند وداشتند عرق ریزان وفریاد زنان می آمدند .

... حتی بلد نبودند شعاری را که مهرداد می داد تکرارکنند .

... ما با وحشت واضطراب یواش یواش ازروی پلکان بلند شدیم و خود به خود به طرف عفب ، به طرف درسینما رفتیم ، انگارکه داشتند به ما حمله می کردند .

جبوری ازهمه ی ما آرام تر بود ، اما دندان هایش را روی هم می سائید .

... جماعت داشت نزدیک می شد .

... می خواستند چکاربکنند ؟

چقدربودند !

شاید صد نفر!

... وهربیست نفریک چندل را به طورافقی حمل می کردند .

... عین وایکینگ ها !

... عین این فیلم های مال رۥم باسان !

... کم کم فهمیدیم دارند می آیند طرف قسمت ما !

می خواستند به ما حمله کنند !

چرا ؟ !

وحید داشت می لرزید .

« می خوان به ما حمله کنن ! ؟ »

جبوری با تشرگفت :

« گه سگ ، آخربرای چی به ما حمله کنند ؟ »

وحید گفت :

« خو دارن میان طرفمون ! »

جبوری گفت :

« هنوزکه نیومدن ... اما خیالت تخت باشه ... به تو گوزحمله نمی کنند . »

وحید با ترس ولرز گفت :

« ولک لامسب توازکجا می دونی ؟ »

هی می لرزید ، هی می لرزید .

جماعت داشت نزدیک می شد .

... حالا معلوم شد دارند می آیند طرف دکان .

 

وقتی به بیست متری دکان رسیدند ، مهرداد دستش را بلند کرد که یعنی صبرکنند .

جماعت ، عرق ریزان ونفس زنان ایستاد . مهرداد همین طورداشت نفس نفس می زد .

« همه آماده ن ؟ »

بعد اشاره کرد به دکان :

« حمله ه ه ه ! »

وشروع کرد به حزب فحش دادن .

... این مهرداد چقدربددهن است !

آدم وقتی فکل وکت وشلوارش را می دید فکرمی کرد آدم حسابی است . اما حالا معلوم می شود چه لات بی سروپایی است .

« حمله کنید ! حمله کنید ! »

وجماعت با چندل هاشان ریختند به طرف دکان .

... همین طورکه داشتند نزدیک می شدند من حس می کردم قلبم دارد ازجا کنده می شود .

... دایی ایستاده بود وداشت با آدم های خوب ونجیب حرف می زد .

... می خواستم بگویم :

« دایی ، فرارکن ، دارند به طرف شماها حمله می کنند ... فرارکنید ... فرارکنید . »

... اما دایی انگارنمی شنید .

... مشغول صحبت بود .

... ازگرامافون هم چهارفصل ِ ویوالدی داشت پخش می شد .

... به این دائیم چه بگویم ؟ !

دایی ام ، هم مست فصل بهاربود ، هم مست آدم های خوب ونازنین دوروبرخودش .

« دایی جان ، دایی جان ، فرارکن ، فرارکنید . »

... اما نمی شنیدند .

... نکند اصلا ً صدایم ازگلویم بیرون نمی آمد ؟

... شاید تو بیداری داشتم کابوس می دیدم ؟

روکردم به همان هایی که داشتند حمله می کردند .

« گول این مهرداد رو نخورین ! این چاقوکشه ! این لاته ! این دشمن شماهاست . »

اما انگارهیچ کس صدای مرا نمی شنید .

وحید هم نمی شنید . جبوری هم نمی شنید .

جبوری عین دیوانه ها شده بود .

ازنفرت وخشم کبود شده بود .

به نظرم وحید توی خودش شاشیده بود .

« به دایی ام حمله نکنید . اون شماهارو دوست داره ! اون شما بی چیزا رو دوست داره ! »

 

اما هیچ کس انگارنمی شنید .

فقط دیدم جبوری محکم بازوی مرا چسبیده است .

« چته حمزه ؟ ! دائیت کجا بود ؟ ... دائیت که اینجا نیست ... دارن به دکون حمله می کنن . »

... که صدای ترسناکی شنیدم .

همه ی چندل ها را فروکرده بودند تو دل دائیم !

« دایی ! ... دایی ! »

جبوری فریاد زد :

« احمق ، دایی کجا بود ؟ ! دایی کجا بود ؟ ! »

... وسرش را برگرداند وبه حمله کننده ها نگاه کرد ... چشم هاش عین دوکاسه ی خون شده بودند .

... تمام درهای دوکنج دکان را کنده بودند .

... چقدرخون ازشکم دایی ام ریخت !

... چقدرخون ازسینه ی آنهای دیگر ریخت !

... مگرآدم چقدرخون دارد ؟ !

« شیشه است ، اینهایی که داره می شکنه ، شیشه است ، احمق ! » جبوری بود .

... که دیم برگشت .

دست مرا ول کرد ، ونعره زنان به طرف دکان حمله کرد .

... مگرخدا می توانست جلویش را بگیرد .

... مثل یک گلوله ی آتش حمله کرد ، وبا مشتش صاف رفت طرف صورت مهرداد .

... یکباره دیدم صورت مهرداد نیست ...

... درعوض یک پرده ی خون درهوا پخش شد .

... بعد جبوری خودش را انداخت روی ویترین هایی که خرد شده بودند ، وحمله کننده ها بازهم داشتند می شکستند .

... چنان خودش را روی ویترین انداخت که انگارمادری بود که می خواست ازبچه اش دفاع کند ...

بعد آنها ریختند سرش .

اوفقط توانست برگردد ومشت هایش را بلند کند ، اما روی سرهیچ یک ازآنها پایین نیاورد .

ولی آن بی رحم های ِ دیوانه شده آن قدراورا زدند که من فقط یک گلوله دیدم ... گلوله ای درشت که مرتب یک جایش قرمزمی شد .

... بعد لیزخورد ... بعد پهن شد روی زمین .

... آن دیوانه ها روزنامه ها را تکه پاره کردند .

... مهرداد که آن طرف افتاده بود. آهسته ازجایش بلند شدوکشان کشان خودش را رساند به آن گلوله ی  خونی که حالا دیگرتکان نمی خورد ... بعد با تمام زورش یک لگد محکم زد به پهلویش .

.. گلوله فقط کمی تکان خورد .

... بعد مهرداد هم افتاد .

آنها مهرداد را بلند کردند وازآن جا دورشدند .

... درخانه ای بازشد .

... پیرمردی ازآن بیرون آمد ، وبا عصبانیت فریاد زد :

« چه خبره ، بی پدرها . »

و به طرف یکی ازجوان های کپرنشین رفت که گیج بود ونفس نفس می زد .

پیرمرد یقه اش را گرفت .

« آخربی پدر، چرا این کارو کردین ؟ »

جوان فقط به اونگاه می کرد ونفس نفس می زد ... مثل یک حیوان خسته نفس نفس می زد .

« چرا این کارو کردی ، بدبخت ؟ »

نمی دانم درچهره ی پیرمرد چه بود که جوان را به وحشت انداخته بود . درست مثل یک حیوان وحشت زده به پیرمرد نگاه می کرد و نفس نفس می زد :

« مو ، مو ... »

« جون بکن ، احمق ! »

« مو ... مو ... »

و به لاشه ی مهرداد که روی دست دیگران بود اشاره کرد .

« او ... او ... او آقا ... گفت ... پنجا تومون ... پنجاتومون ... اوآقا ... »

پیرمرد یقه اش را ول کرد . وسرجایش ایستاد . بعد پیرزنی با دوبچه ازخانه بیرون آمدند .

پیرمرد جلو راه افتاد .

رفت طرف دکان .

من و وحید هم جرأت کردیم رفتیم پشت سرآنها .

پیرمرد وپیرزن ودوتا بچه ، روی سرجبوری ایستادند .

همین جوربه جبوری نگاه می کردند .

جبوری لرزید .

پیرمرد هم لرزید وگفت :

« انگار هنوززنده س . »

ماهم پریدیم کنار جبوری . جبوری تند تند داشت نفس می زد .

انگاربا یک پتو ازخون اورا پوشانده بودند .

پیرمرد روی او خم شد ودستش را گرفت . ما هم رفتیم هریک یک جای جبوری را گرفتیم وآهسته او را بلند کردیم وبه طرف خانه ی پیرمرد بردیم وبعد برگشتیم .

خدا کند جبوری زنده بماند .

من همین جورداشتم به طرف دکان می رفتم . وحید هم پشت سرم می آمد .

رفتیم توی دکان .

همه چیزخرد وخاکشیرشده بود . همه چیزرا پاره کرده بودند . همه چیزرا خرد کرده بودند .

من روزنامه ها وکتاب های پاره را کنا رمی زدم . هنوزمقداری کتاب پاره نشده بود .

یک هو احساس کردم عین آهن شده ام .

نیرویی توی دلم داشت چیزی به من می گفت .

 

دشداشه ام را گذاشتم توی تنبانم ، وشروع کردم به جمع کردن کتاب های پاره نشده . دکمه های دشداشه ام را بازکردم . کتاب ها را بین بدن ودشداشه ام چپاندم . تا آن جا که می شد کتاب چپاندم .

وحید ، هاج وواج ، هرچه کتاب پیدا می کرد به من می داد ... بعد یک هو پای وحید به چیزی خورد. پاره های روزنامه را ازروی آن چیزکنارزد .

یک صندوق بود .

پرسیدم :

« چیه ؟ »

وحید غمگین وگرفته ، گفت :

« دَخل . انگار دخل روندیده ن . »

بعدازمکثی گفت :

« چکارش کنم ؟ »

« ورش دار ! »

من می بایست کتاب ها ودخل را به دایی ام تحویل بدهم .

 

به خانه که رسیدیم ، مادرم ومادربزرگم عین دیوانه ها شده بودند .

« ایشاالله کوفت بگیری بچه ! »

بعد مادرم بغلم کرد وشروع کرد به گریه کردن .

من که خسته وبی نفس بودم پرسیدم :

« دایی کو ؟ »

مادربزرگم گفت :

« خدا می دونه . »

تا یک ماه ازدایی خبری نشد .

مادرم مثل دیوانه ها شده بود .

... تا این که ازکویت پیغام آوردند که دایی آنجاست .

 

درتمام آن مدت من به پاتوقمان نمی رفتم . حالش را نداشتم . حال هیچ چیزرا نداشتم . وحید چندبار سراغم آمد . توی این مدت همه اش کسل بودم .

وحید به من گفته بود که آن دکان را حسین سینمایی خریده است .

« پسرباید بیای ببینی چه فیلم هایی داره ! »

من گوش نمی کردم .

« شزم ، جفتی ، پینزار . »

وحید یک جوری حرف می زد که انگارآنجا هیچوقت هیچ دکان دیگری نبوده . انگارهمیشه دکان فیلم فروشی بوده .

« همه ی فیلماش هم آمریکایی . »

من علاقه ای نشان ندادم .

من ازاین چیزها خوشم نمی آمد .

 

اما شب ِهمان روزی که وحید این چیزها را با آب وتاب تعریف کرده بود ، رفتم طرف سینما .

ساعت یازده بود .

سینما تعطیل شده بود .

همه جا تاریک بود .

رفتم روی پله ها نشستم .

دوسه تا سگ داشتند توی زباله ها دنبال استخوان می گشتند .

 

این وحید چقدردروغگواست !

دکان ، همان جا بود .

روشن ترازهمیشه . انگارخورشید داشت رویش می تابید .

من ازآن تاریکی ِ مطلق ، دکان را می دیدم که مثل یک تکه نوربود ، وتوی این تکه نور، هم روزنامه ها وکتاب ها بودند ، هم دایی من ، هم دوستانش ، هم چهرفصل ویوالدی که داشت ازگرامافون پخش می شد . اتفاقا ً توی قسمت بهاربود .

این وحید چقدردروغگواست !

ازبس نگاه کردم وازخوشحالی گریه کردم ، خوابم گرفت .

سرم را روی زانوهایم گذاشتم .

صدای موسیقی هم چنان می آمد .

بعد احساس کردم دستی روی شانه ام گذاشته شد .

« چطوری کا ؟ »

خدایا ، جبوری بود !

لبخند زد .

ازتوی همان تاریکی ، صاف ازجبوری پرسیدم :

« می گم ، جبوری ، تو دکونو می بینی ؟ »

جبوری اول به من خیره شد بعد لبخند مرموزی زد . بعد به طرف دکان نگاه کرد .

« وحید راست می گه ... این دکون حالا شده فیلم فروشی ؟ »

جبوری با همان لبخند ِکمی غمگین گفت :

« نه ، دروغ می گه ! »

« مگرالان دکون پرازنورنیست ؟ »

« اااا ... چرا ، هست . »

« مگرروزنامه ها سرجاشون نیستند ؟ کتاب ها سرجاشون نیستند ؟ ... مگردایی اونجا نیست وداره با دوستاش حرف می زنه ؟ ... و گرامافون هم داره چهارفصل رو پخش می کنه وحالا توفصل بهاره؟ » جبوری با همان لبخند کمی غمگین گفت :

« چرا ، همین طوره ... مگر اتفاقی افتاده ؟ »

« نه ، فقط این وحید دروغگو یه چیزایی گفته . »

به حرفاش گوش نکن . »

« پس بیا باهم یه قراری بذاریم . توهرشب بیا اینجا باهم بشینیم وبه این دکون نورانی ، به دایی ، به همه نگاه کنیم . »

چرا این جبوری این طوری است ؟ ... چرا رنگش این قدرپریده است ؟

« خیلی دلم می خواد . اما من دارم به یه سفرطولانی می رم ، خیلی طولانی . »

« کجا ؟ »

« نمی دونم . فقط همینو می دونم که یه سفر خیلی طولانیه . »

... ویک هو رفت .

 

من خوب می دانم که روزها نباید به این جا بیایم . فقط شبها باید بیایم ... برای مخفی کاری روزها دکان یک جوردیگراست . شبها نه . شبها خودش است . من باید شبها بیایم ... وتنها .

نه با وحید ، نه با هیچ کس دیگر .

... خیلی دیروقت باید بیایم . جوری که هیچ کس نباشد ، هیچ کس ، فقط خودم واین سگ ها .

 

بیایم ، وتوی آن تاریکی مطلق بنشینم ، ودکان وآدم هایش را که مثل یک تکه ماه هستند تماشا کنم و مزاحمشان هم نشوم .

 

 

۱ـ  دیری : نوعی خرمای نامرغوب .

۲ـ  برحی : نوعی خرمای مرغوب .

۳ـ  معیدی : ( معمولا ً ) زنان روستایی عرب .

۴ـ  سَعَف : برگ درخت خرما .

۵ـ  هفت سنگ : بازی دوره ی کودکی .

۶ـ  آزاد بازی : بازی دوره ی کودکی ، به ویژه حول وحوش کودتای بیست وهشت مرداد . بچه ها دو دسته می شوند ، یک دسته فرارمی کند ، ویک دسته آنها را تعقیب می کند . دستگیرشده ها را در گوشه ای زندان می کنند بقیه ی فراری ها وظیفه دارند آنها را آزاد بکنند .

۷ـ  چهارده رقم :  غذای فقیران ، لقمه ی نان است وپیازوسبزیجات واحیانا ً تخم مرغ .

۸ـ  چندل :  تنه ی استوانه ای درختان که درساختن سقف یا ستون خانه ها ازآن استفاده می شود .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط انجمن داستان ,

  «عروسِ نیل» و متافیزیک گفتار(سید علی صالحی)
مرتبط با : مقالات
ارسال شده در: سه شنبه پنجم خرداد 1388

من نه خطیب و متكلم هستم و نه منتقد، فقط شاعرم. آنچه که می‌گویم نظر یك شاعر است. به نظر من، بی‌هیچ مبالغه، «عروس نیل» عروس داستان‌های ما طی دهه‌ اخیر است. من كم كتاب نمی‌خوانم بار اول كه «عروس نیل» را خواندم لذت بردم و بار دوم آن را خواندم تا ببینم این هم‌اقلیم من از حیث صناعت و شگرد و تدابیر ادبی چه كرده، دو صفحه اول را به همین‌گونه خواندم اما بعد دیدم آن را مجددا تا آخر خوانده‌ام و باز لذت برده‌ام. بی‌آنكه متوجه آن صناعت‌ها و شگردها بشوم. این روشِ مطالعة من است. من کتاب‌هایی را که نظرم را بگیرند دوباره می‌خوانم و کمتر پیش می‌آید که کتابی را تا به آخر صرفاً برایِ کسبِ لذت بخوانم، چون می‌خواهم بدانم نویسنده یا شاعر از جهتِ سبک‌وسیاقِ کلام و تمهیداتِ ادبی چه کرده که موجبِ لذتِ خواننده شده است. چنان‌که گفتم«عروسِ نیل» مانع از این شد که من بارِ دوم این روشِ مطالعة خودم را پیش بگیرم و این نشانة قابلیتِ نویسندة آن است که می‌تواند با خواننده‌اش چنین کند.

     باید بگویم در این بازار مخوف كتاب، «عروس نیل» رمانی است قابل اعتنا و در این مدتی كه كتاب را خوانده‌ام هر جا بوده‌ام، در هر جمعی، خواندن آن را توصیه كرده‌ام، چرا كه در این كتاب علاوه بر لذتی كه گفتم با متافیزیك زبان گفتار روبه‌رو هستیم و نه با فیزیك زبان. ما نویسنده‌ها و شاعران قبل از هرچیز باید از ذخیرة زبانِ گفتار بهره بگیریم، یعنی از زبانِ مادرانِ خودمان، زبانی که می‌توان با آن«حرف» زد. «حرف» زدن آن‌گونه که موردِ نظرِ من است، چیزی غیر از«سخن» گفتن است؛ چون در «حرف» زدن ما با اصالت و عمقِ زبان، چنان‌که هست، نزدیک می‌شویم. منظورم زبانی است که ساده و روشن و طنین‌دار است و از آرایه‌ و زیورهایِ مصنوع و مطنطن به دور است. من در«عروس نیل» با چنین زبانی روبه‌رو شدم. این را نه از رویِ جسارت بلکه از رویِ خرد می‌گویم.

     بهارلو در كاربرد این زبان، یعنی زبان گفتار، موفق است و پیداست كه جنبه‌ها و گونه‌های متافیزیك زبان گفتار را می‌شناسد، گذشته از كاربرد تصاویر، استعاره‌ها، استفاده عجیب و غریب و چیدمان ظریف واژگان و فضاسازی شگفت او، به‌ویژه در ساختن و پروراندن آن اتاق اسرارآمیز، ما شدیداً خودمان را زیر تاثیر داستان احساس می‌كنیم. من آن جایی كه آدم اصلی داستان، خلیفه، پرده آن اتاق متروك در بسته را كنار می‌زند ناخودآگاه به كف دستم نگاه كردم مبادا كه آن غبار بركف دست من نشسته باشد. باید بارها مرد و دوباره به دنیا آمد‌ـ ققنوس‌وار‌ـ تا نویسنده بتواند خواننده خود را اینگونه با داستان تحت تاثیر قرار بدهد. برای این است كه «عروس نیل» برای من گرامی است.

     اتفاق و مکان این حکایت غریبِ بین‌الاقلیم عجم، فارس، و عرب است. شاید به علتِ تأثیرگذاریِ غریبِ این کتاب بر من بود که با شنیدن خبر از منابع مختلفِ خبری راجع به آن‌چه بر غزه می‌گذرد، گذاشت، شعری گفتم فارغ از سیاست و ایدئولوژی، زیرا که ایدئولوژی اصلی من شعر است. باری تأثیرِ کتابِ«عروس نیل» ماند تا این خبر به گوشِ من رسید که به علتِ قطعِ ارسالِ انرژی به نوار غزه – نوار غزه نه، بگو چچن، بگو کشمیر، بگو واشنگتن، بگو خلیج مکزیک، فرقی ندارد، انسان انسان است. – دبستان‌ها تعطیل شده است و کودکانِ غزه شب‌ها کتاب‌هایِ درسی‌شان را می‌سوزانند تا خود را گرم کنند. این فاجعة انسانی به اضافة تأثیرِ این کتابِ بین‌الاقلیمی این شعر را به دنیا آورد:

غزه نوارِ زخم و نمک

قفل بر دهانِ غزة خسته بسته‌اند

موش و موریانه کلید این کرانة جهان را ربوده است

این‌جا سرد است، بی‌انصاف!

این‌جا تاریک است، بی‌انصاف!

روشنایی را از ما ربوده‌اند

راه را از ما ربوده‌اند

نقشه را از ما ربوده‌اند

این‌جا مدرسه تعطیل

 مشق‌ها بی‌خط

 کتاب‌ها کهنه

 مدادها منتظر

این‌جا من نقشة راه را می‌سوزانم

اما سرمای گزنده لاکردار است

دفترهای نقاشی خود را می‌سوزانم

اما سرمای گزنده لاکردار است

کتاب‌ها

مشق‌ها

مدادها

مرگ را می‌سوزانم

اما باز این سرمای گزنده لاکردار است

دیگر چیزی برای گرم کردن این خانه نمانده است

جز یکی کتابِ معطر

که در آغوشِ ایمانِ خود گرفته‌ام

من خود را می‌سوزانم

اما شعرهایِ تو را هرگز

محمود درویش

 

 

نوشته شده توسط انجمن داستان ,

  بیرون از اتاقتان هیچ خبری نیست
مرتبط با : کارگاه آموزش داستان نویسی
ارسال شده در: یکشنبه سوم خرداد 1388

فاکنر می گوید: برای اینکه نویسنده موفقی باشیم، نود و نه درصد استعداد، نود و نه درصد انضباط و نود و نه درصد کار لازم است.

از نود و نه درصد اول یعنی استعداد شروع می کنیم. تا به حال کسی به شما گفته است استعداد ذاتی برای نوشتن دارید؟ مثلا ممکن است مادر یا پدرتان دفترچه ای رنگ و رو رفته را به شما نشان بدهند و جملاتی پر از حس ناب و اغلب ویرایش نشده را برایتان بخوانند که یادآور روزهای کودکی است. همان موقع که ناخودآگاه و از انتهای ضمیرتان چیزی شبیه شعر، متن ادبی یا داستان می گفتید و آنها می نوشتند. شاید هم معلم ادبیاتی از میان انشاهای " واضح و مبرهن" به استعداد فطری شما پی برده باشد.

به هر حال استعداد شما کشف شده و حالا باید جهت نوشتن را پیدا کنید. برای اینکه در پیچ و خم نود و نه درصد استعداد گم نشوید بد نیست به تفاوت فاحش نثر داستانی و نوشتار فارسی بیشتر بپردازید. لازم است هر داستان نویسی در همان قدم اول با سایه روشن های زبان آشنا شود.
به نظر می رسد ورود به دنیای یک درصد ها می تواند نود و نه درصد ها را کامل کند! حتما دیگرانی هستند که برای پیشرفت شما دل می سوزانند. نخستین توصیه شان این است که مطالعه داستانی را فراموش نکنید و شاید برای لحظه ای این سئوال ذهنتان را بخراشد که وقتی استعداد ذاتی و قلمی توانا دارید ، مطالعه مداوم داستان به چه درد می خورد؟
شاید اشاره به عادت تولستوی خالی از لطف نباشد. نویسنده بزرگ روس پیش از نوشتن رمان ماندگار " جنگ و صلح" آثار رمان نویسان دیگر را می خواند؛ فقط برای اینکه به ذهنش طراوت ببخشد و زمینه خوب نوشتن را برای خود ایجاد کند.
اما نود و نه درصد انضباط، چیزی نیست جز تبدیل شدن تفنن به عادت نوشتن. صحنه های زنده داستانی و حتی گاهی اوقات سوژه ها ، همان خاطرات و تجربه های شخصی اند که هنرمندانه بازآفرینی می شوند. برای شکل گرفتن داستانی کوتاه، بلند یا رمانی جان دار ، کار دل باید به کوشش برای خلق اثر تبدیل شود. رسیدن به چنین حسی توجه خاص به یک درصد باقی مانده را می طلبد.

حتما شنیده اید که برای نوشتن داستان ، تقویت حواس ضروری است. همه می بینند، می شنوند، می گویند. اما یک داستان نویس، گوش هایش را تیز کرده تا فرکانس های ناشناخته را هم بشنود و خوب بلد است روایت کند.

چشم های کسی که قلم به دست می گیرد، هم می تواند درون تاریکی را بکاود و هم تا انتهای نور نفوذ کند. گوش های او قادرند صداهای در گلو مانده و به زبان نیامده را بشنوند.
بسیاری معتقدند : دو گوش حساس نسبت به چهار چشم بینا برتری دارد. باید صدا را روی صفحه صاف و سفید کاغذ با کمی جوهر تولید کرد، صدای زنده راوی و صدای آدم های داستان. فراموش نکنیم که نویسنده با کلمه می اندیشد، تصویر می سازد و حجمی از فضا خلق می کند.

حالا شما به نود و نه درصد سوم یعنی کار رسیده اید. یک قلم ، صفحه ای سفید و لحظاتی ناب برای آفرینش. و اینجاست که گوشه دنج اتاق معنی پیدا می کند. تصور کنید داستانتان را نوشته اید. ته دلتان خبر دارد که کار، مشکلاتی دارد؛ شاید در فرم یا محتوا. احساس نیاز به مخاطب رفته رفته شکل می گیرد. لحظه ای به این جمله فرانک اوکانر فکر کنید: " گمان می کردم نمی توان داستان را درس داد ، اما در عمل متوجه شدم داستان را می توان مانند طراحی آموزش داد. "
شال و کلاه کرده اید برای چه؟ تیغ نقد می خواهید یا چند گوش شنوا؟ باور کنید تا به نود و نه درصدها نرسیده باشید، جلسه ادبی و نقد و ... به کارتان نمی آید. یادتان باشد، شما هم استعداد دارید هم انضباط و خوب هم کار می کنید. مهم این است که غرق نشوید در هیاهوی جلسات نقد و دلتان تنگ شود برای گوشه دنج اتاقتان. مرور عناصر داستان و شرکت در انواع جلسات که این روزها به شدت دچار رشد رویشی شده اند البته بد نیست اما راه رفتن روی لبه تیغ است. به خودتان رحم کنید دوست داستان نویس! بیرون از اتاقتان هیچ خبری نیست.

 

نوشته شده توسط انجمن داستان ,

  نگاهى موجز به جايگاه نفت در فرهنگ و ادبيات خوزستان(فتح الله بى‏نياز)
مرتبط با : مقالات
ارسال شده در: یکشنبه سوم خرداد 1388

 عواملى هستند كه وجودشان فقط تغييراتى در جهت تحولات يك جامعه پديد مى‏آورد، عناصرى از آن را متأثر مى‏كنند اما كليت آن را تحت سيطره مادى و فرهنگى خود يا به‏بيانى «هژمونى» خود نمى‏آورند. اما عوامل ديگرى هستند كه در يك كلام ساختار جامعه مورد بحث را دگرگون مى‏سازند و متقابلاً جزئى از آن جامعه مى‏شوند و هژمونى جامعه را كم و بيش به خود متعلق مى‏گردانند. اين بحث جامع، هم در قرن نوزدهم از سوى كارل ماركس، ماكس وبر، گئورگ زيمل و اميل دوركيم مورد انكشاف قرار گرفت و هم در قرن بيستم از سوى شمار كثيرى از انديشمندان خصوصاً لوئى آلتوسر، آنتويو گرامشى، ريچارد هوگارت، فرانك ريموند ليويس، خوزه ارتگا گاست ريموند ويليامز، مارسل موس و مكتب فرانكفورت (ماكس هوركهايمر، هربرت ماركوزه، تئودور آدرنو، يورگن هابرماس). در نظريات اجتماعى انديشمندان شهيرى چون تالكوت پارسونز و آلوين گولدنر، نظريه ساختاربندى آنتونى گيدنز و در نظريه‏هاى پسااستعمارى كسانى چون پروفسور ادوارد سعيد هم در مقياس عظيمى مطرح شده است. براى نمونه اشغال آمريكاى شمالى و مركزى و جنوبى از سوى اسپانيا، انگلستان، فرانسه و پرتغال يا حضور نيروهاى استعمارى انگلستان در هند يا جنگ‏هاى اول و دوم جهانى و يا حاكميت شوم حكومت سرمايه‏دارى دولتى با ايدئولوژى لنينى-استالينى بر شرق اروپا، يا فعاليت شركت آى.تى.تى در شيلى آن عواملى هستند كه سير تحولات تاريخى و درنتيجه فرهنگى اين يا آن جامعه را تغيير دادند، حال آن‏كه جنگ هند و پاكستان در فلان سال و فعاليت كوتاه مدت يك گروه چريكى در يك كشور[جهان سوم] يا فعاليت شركت پژوه در ايران از چنان پتانسيلى برخودار نيستند كه بر اركان جامعه تأثير بنيادى بگذارند. وارد بحث سنتى «كل‏گرا» و «فردگرا» در تقسيم‏بندى نظريه‏هاى اجتماعى در اين باب نمى‏شويم، فقط به گفته‏اى از روى باسكار اشاره مى‏كنيم كه در آن مى‏گويد: «جوامع انسانى داراى عمق هستى‏شناختى هستند. آنها داراى سطوحى از موجوديت هستند كه در فراسوى ظاهر و آن‏چه ما مى‏توانيم ببينيم قرار مى‏گيرند، و اين سطوحِ شالوده‏اى، اهميت ويژه‏اى دارند، زيرا مى‏توانند آن چه را كه ما مى‏بينيم، تبيين كنند. گفته ماركس كه "سراسر علم زايد مى‏بود اگر شكل ظاهرى و جوهر اشيا مستقيماً بر هم منطبق مى‏شدند" بيانگر استدلال من است.»

    فقط در مباحثى تا اين درجه عميق و گسترده مى‏توان به محدوده ناچيزى از نقش و تأثير نفت و شركت نفت در فرهنگ و ادبيات خوزستان دست يافت. در حقيقت از مرحله‏اى به‏بعد سخن گفتن از نقش و تأثير عوامل تعيين‏كننده بى‏معنا است؛ چون آن عوامل جزو لاينفك آن جامعه شده‏اند. بيشتر وارد بحث شويم: از سال 1907 (حدود 1286 شمسى) شكل‏گيرى بخش‏ها و شهرستان‏هاى خوزستان نه به‏دليل »نياز طبيعى پيشين« يا به ديگر سخن نيازهاى سنتى، بلكه به‏سبب ضرورياتى بود كه به شركت نفت تحميل شده بود. مكان‏هايى چون نفت سفيد، هفتگل، لالى، امبل، آغاجارى (خصوصاً ميانكوه و اميديه)، گچساران قديم (يا بابامحمد) و گچساران جديد (دوگنبدان) و جاهاى محوشده‏اى چون پازنان، كرنج، پاريس، چهل‏ميلى، كريت و... و بالاخره مسجدسليمان فقط به دليل نفت هويت شهرى پيدا كردند؛ آن هم برتر از شهرهاى درجه اول ايران. و اگر نفتى پيدا نمى‏شد از اين امكان محروم مى‏گرديدند؛ چنانكه »مامه‏تين« و »شادرين« كه پيش از مسجدسليمان براى كشف نفت كاويده شدند و نتيجه ندادند، هرگز به اين جايگاه‏ها دست نيافتند و تا اين زمان »ده‏كوره« باقى مانده‏اند. حتى اهواز هم كه در فاز اول نفت لايه‏هاى زيرين‏ترش را با دست و دلبازى بيرون نريخت، كنار گذاشته شد و مركزيت به مسجدسليمان سپرده شد كه تعداد حلقه‏هاى چاهش را به سيصد و چهار (304) رسانده بود. اما به‏محض اين‏كه لايه‏هاى زيرين مسجدسليمان هم خست به خرج دادند، تبديل شد به ويرانكده‏اى كه نمونه‏اش را فقط مى‏توان در تاريخ يا داستان‏ها خواند؛ خورشيد رو به مرگ منظومه شوم نفت يا پمپئى سوخته در نفت خود.

    در اين شهرها هر چه بود، از جاده و فرودگاه و استخرو بيمارستان گرفته تا ساختمان مدارس و راسته مغازه‏ها و خطوط لوله‏كشى آب و نيروگاه‏ها و خطوط توزيع برق توسط شركت نفت ساخته مى‏شد. به‏عبارت ديگر همه‏چيز مال شركت نفت بود. همين شهرها بودند كه سطوح مختلف همگرايى و واگرايى طبقاتى، (اجتماعى، فكرى، فرهنگى و..) را به نمايش مى‏گذاشتند. درآمد نفت مانند نود درصد منابع كلان ديگر به دولت تعلق مى‏يافت، بنابراين سرمايه‏دارى خصوصى و استثمار فرد از فرد معناى كلاسيك خود را نداشت. در مكان‏هايى كه مردم دولت را نمى‏شناسند و اگر مى‏شناختند، استخدام در مؤسسات آن را »نوكرى براى دولت« مى‏دانستند و اصولاً دولت را خدمتگزار و دنباله‏رو شركت نفت مى‏خواندند، تضاد اساسى بين دستگاه شركت نفت و كاركنانش بود. هر چند اين تضاد بعدها متوجه جنبه‏هاى مختلف حكومت مركزى هم گرديد: هم كارمندها و كارگرها خواهان شكل دموكراتيكى از حكومت شدند.

    نمى‏توان انكار كرد كه همين كارگران به دليل رويكرد فرهنگى شركت نفت، آخرين فيلم‏هاى هوليوود و اروپا را پيش از دوبله و نمايش در سينماهاى تهران مى‏ديدند، روزنامه و بولتن‏هاى مختلف را مى‏خواندند، فيلم‏هاى آموزشى اداره آموزش را كه با دوربين‏هاى مستقر روى ماشين و روى پرده سيار به نمايش در مى‏آمدند، تماشا مى‏كردند و پيش از ديدن فيلم‏ها، در بخش NEWS با اخبار روز جهان آشنا مى‏شدند.

    البته تضاد زندگى كارمندان و كارگران به حدى بود كه »كارگرها دشمن اصلى خود را كارمندها مى‏دانستند« يا دست‏كم آنها را شريك مسببين وضع بد خود تلقى مى‏كردند. درواقع اختلاف سطح معيشتى و زندگى كارگران و كارمندان فقط با واژه‏هاى ناانسانى و هولناك قابل توصيف بود. اختلاف زندگى كارمندان و كارگران به‏حدى بود كه خودِ آمريكايى‏ها و انگليسى‏ها به «غيرعادى بودن» آن اعتراف مى‏كردند. خانه سه يا چهار اتاقه مجهز به حمام و چند كولر گازى و آب بيست و چهار ساعته و فرنيچر(يخچال، ماشين لباسشويى، مبلمان كامل و ميز و صندلى غذاخورى و...) همراه با پونيتاك يا كاديلاك يا شورلت در مقايسه با چادرها يا اتاقك‏هاى بى‏برق و گرم كارگرى و شير آبى عمومى و توالت عمومى و آشپزخانه عمومى آنها (براى بيست خانواده و بيشتر) يا خانه‏هاى نسبتاً راحت اما اختصاص داده‏شده به دو خانواده و سينما و باشگاه و استخر جدا و صدها امكانى كه كارگرها از آن‏ها محروم بودند، اين دو بخش را در تقابل و حتى تضاد همه‏روزه قرار داده بود. گاه اين تضاد، موجب خصومت و نفرت كور و فرساينده‏اى مى‏شد. لشكركشى بچه‏هاى ده-دوازده ساله كارگرها به منازل كارمندى كه هميشه با فاصله‏اى بيش از يكى دو كيلومتر از كوى‏هاى كارگرى قرار داشتند، تجلى و سمبل اين دشمنى بود.

    از سوى ديگر گرچه مدرنيسم شكل نگرفته بود و فرديت به‏مفهوم متداول آن در جامعه جنوب معنا پيدا نكرده بود، اما به‏جاى آن ريشه‏هاى قومى عمل مى‏كردند. همين واقعيت خواه‏ناخواه تأثير زيادى در روابط »شكل‏هاى اوليه فرديت« داشت. اكثر كارمندان و كارگران ريشه مشترك داشتند و عده‏اى خويشاوند بودند. فرزندان آنها همكلاس و دوست بودند و خودشان در محيط كار، بعضاً دوست و همراه. بنابراين رابطه آنها دوسويه بود.

    كارگرها نه‏تنها با كارمندها، بلكه با خود شركت نفت هم به‏عنوان يك شخصيت حقوقى تضاد داشتند. ضمن اين‏كه كارگرها در درون خودشان هم بى تضاد نبودند: آنها روى خيلى چيزها، از دعواى بچه‏ها گرفته تا اختلاف‏هاى شغلى با هم در تقابل بودند. كارمندها هم همين وضعيت را داشتند.

    از سوى ديگر، ازدياد جمعيت ايل‏ها و عدم پاسخگويى دامپرورى آنها به نيازهاى خانواده و كمبودهاى رو به افزايش روستاها موجب شد كه آنها به مناطق نفت‏خيز سرازير شوند و خيل عظيمى- چند برابر جمعيت كارگرى و كارمندى- در حاشيه شهرها سكونت كنند و درنهايت از حواشى شركت ارتزاق كنند. اينها از يك‏سو با خودشان در تضاد بودند و از سوى ديگر با كارگرها و كارمندها و از جهتى بسيار مهم‏تر با شركت نفت.

    نكته مهم ديگر اين كه، هم قشر كارمند و هم كارگران در مجموع نسبت به مسائل سياسى منفعل نبودند. عده‏اى ملى‏گرا بودند، شمارى سلطنت‏طلب عده‏اى هم داراى گرايش  خود به خودى سوسياليستى كه بدبختانه در آغاز طرفدار حزب توده شدند كه آن‏زمان تنها جريان سوسياليستى يا درحقيقت سوسياليست‏نما بود. با خيانت‏هاى روزمره و كلان اين حزب، به‏مرور كارگرها از اين حزب فاسد فاصله گرفتند و جريان‏هاى چپ مستقل خود را شكل دادند. بيشتر مبارزات صنفى كارگران جنوب طبق شهادت اسناد مكتوب مستقل از گروه‏ها و احزاب سياسى بود. حتى كارمندها هم به‏تدريج با گرايش به دموكراتيسم راه خود را از احزاب راست و چپ جدا كردند. مى‏توان گفت تنها استانى كه كارگران و كارمندانش به‏طور مشخص خواهان اين يا آن تغيير سياسى بودند، خوزستان و مركزى (تهران) بودند. از نظر صنفى نيز مبارزه تمام كارگران ايران با كارگران خوزستان برابرى نمى‏كرد. سرانجام هم مبارزه آنها بود كه پايه‏هاى حكومت سلطنتى ايران را براى فرويزى نهايى سست كرد. بى‏دليل نيست كه مورخين سياسى‏ترين منطقه ايران را طى سال‏هاى 1300 تا 1357 شمسى را خوزستان و خود پايتخت مى‏دانند.

    بنابراين ما شهرهايى داشتيم كه تجمعى از انواع تقابل و تضاد بود و انبوهى از انسان‏هايى كه هر يك گذشته خود و اميدها و آرزوهاى خود را داشت. وقتى چنين طيفى در يك مكان حضور مى‏يابد، فرهنگ و در رأس آن ادبيات خود به خود از حيث كيفى و كمى رشد مى‏كند. نمى‏توان گفت ادبيات چه چيزى است، بلكه بايد گفت ادبيات به چه چيزهايى و جاهايى نمى‏تواند نفوذ كند. ادبيات كه با حرف‏ها و خوشى‏ها و تنش‏هاى تك تك اعضاى يك خانواده كارگر و برنامه‏هاى زن و شوهرهاى كوى كارمندى و احساس مسؤوليت فرد فرد شركت نفت و همبستگى آنها در مقابل نيروهاى ديگر كار دارد، در تخيلى‏ترين و انتزاعى‏ترين شكلش از چنين جهانى نشأت مى‏گيرد. «گرمابخشى» داستان‏هاى خوزستان، بار اندوه و درد و در عين حال اميد آنها در همين فضا شكل مى‏گيرد. اين‏جا سرزمينى بود سرشار از قصه. فقط بايد همت به خرج داده مى‏شد و قصه‏ها، داستان معاصر مى‏شدند.

    اما متأسفانه سياسى بودن اكثر نويسندگان ايران از يك‏سو و تأثير بى‏چون و جراى ادبيات متعهدِ نوع روسى از سوى ديگر- كه هر دو خارج از خواست و اراده شخصى بود و نمى‏توان كسى را در اين مورد مقصر شمرد- موجب شد كه ادبيات داستانى اين سرزمين رنگ و بوى روسى (استالينى) پيدا كند، مانند آثار گوركى و امثال او سياست در لايه رويى روايت جارى شود و شعارزدگى به شيوه لاينفك آن تبديل گردد. درحالى‏كه در همان زمان نويسندگان شاخص جهان دردهاى مردم منطقه خود را بازنمايى مى‏كردند بى‏آن‏كه به توصيه‏هاى الكساندر فادايف، بوريس ساچكف و آونر زيس روس گوش دهند و رو به داستان‏نويسى «روس‏گونه» بياورند.

    پس از شكست مطلق و مرگ اين نوع ادبيات، شمارى از نويسندگان جنوب (خوزستان) به آن رو افتادند. باورشان شد كه »نيازى به قصه نيست و مى‏توان با زبان و فرم و تكنيك« داستان ساخت. در اين كج‏راهه هم تجربه‏اى طولانى پشت سر گذاشته شد كه البته هنوز هم دوام دارد؛ هر چند نادرستى و غيرهنرمندانه بودن خود را به اثبات رسانده است. دوره كارورنويسى هم همچون گوركى‏نويسى رو به افول است.

    اما نسل جديد اين دو رويكرد را نمى‏پذيرد. ترجيح مى‏دهد همچون ويليام فاكنر و خوان رولفو و آندره مك‏كين گزينه و موجز و كم بنويسد و در همين مقياس، فراز و فرود رشد مردم ديار خود و رنج‏هاى آنها را با تكيه بر قصه و توجه عميق به معناگرايى و تكنيك‏محورى بازنمايى كند. به‏همين دليل گاه در داستان‏هاى كوتاه شمارى از اين نويسندگان (كه در جشنواره‏هاى استانى شركت كرده‏اند) تخيل درخشانى ديده مى‏شود كه يك‏تنه با شمارى از كارهاى سنت‏گراها يا مدعيان سالمند مدرن‏نويسى برابرى مى‏كند... سخن در اين مورد بسيار است و با توجه به محدويت مجبورم به ان خاتمه دهم.

    اما خود را ناگزير از ذكر يك نكته مى‏بينم: اگر به سطرهاى آغازين بحث برگرديم، به تمركز انديشمندان مذكور روى مقوله مورد بحث پى مى‏بريم.

 

   

 

نوشته شده توسط انجمن داستان ,

  ديدار جمعي از اهالي قلم با مسئول روابط عمومي پالايشگاه آبادان
مرتبط با :
ارسال شده در: دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388

به مناسبت گرامي داشت روز روابط عمومي انجمن داستان آبادان از آقاي خائيز مسئول روابط عمومي پالايشگاه آبادان تقدير به عمل آورد.

در ديدار دوستانه اي كه با حضور جمعي از اهالي قلم در روابط عمومي پالايشگاه انجام شد.مسئول روابط عمومي پالايشگاه طي سخناني عنوان كرد كه داستان نويس نيست ولي از علاقمندان به داستان مي باشد. وي گفت كه كار در پالايشگاه رابا كارگري آغاز كرد و سپس به كارمندي و حالا در سمت روابط عمومي ادامه داده است.

وي به اهميت ارتباطات در جهان امروز اشاره نموده و افزودند كه با يك ارتباط قوي و فعال بين انسان ها تمامي خلاء ها پرخواهد شد و يك تعامل منطقي و پاياپاي بين انسان ها برقرار مي شود كه باعث نزديكي و ارتباط تنگاتنگ و همه جانبه بين افراد جامعه مي شود و دراين حالت هيچ كس تنها نيست.

وي در ادامه به همايش داستان نفت اشاره كردند و گفتند اين همايش باعث غناي فرهنگي آبادان گرديد و بازتاب خوبي در بين هنرمندان سراسر كشور داشت.وي به مظلوم بودن هنر و هنرمندان در طول تاريخ اشاره كردند وگفتند با اين حال تمامي بزرگان و هنرمندان ما در جهان يگانه هستند هيچ كشوري حافظ، مولانا، غزالي، فردوسي و... ندارد.

وي به اهميت فكر و انديشه اشاره نمودند وگفتند: قلم، ابزار است و مهم انديشه و فكري است كه به قلم مي گويد چه بنويسد، چه مفهومي قرار است انتقال يابدو چرا؟ بايد نويسنده ها به سمتي حركت كنند كه جامعه را از افكار خوب پر كنند.

 

خانم صادقي مسئول سابق كتابخانه هاي عمومي آبادان واز اهالي قلم از آقاي خاييز به پاس خدماتي كه طول همايش داستان نفت براي بهتر برگزاري آن انجام دادند كمال تشكر را نموده و عنوان كردند كه چه خوب مي شد كه بزرگداشتي براي آقاي صفدر تقي زاده از ديگر مترجمان به نام كشور به عمل آيدو دفتر ديگري بر پرونده فرهنگي و ادبي آبادان افزوده شود. وي به فعاليت هاي گذشته پالايشگاه كه از هنر و هنرمندان حمايت مي كرد اشاره نمودند و از روابط عمومي پالايشگاه خواستند كه فعاليت هاي فرهنگي خود را متوقف ننمايد و به پيش برود زيرا هر شهري با فرهنگ و هنرش پوياتر و غني تر مي شود.

اين ديدار دوستانه كه يك ساعتي به طول انجاميد به بحث و گفتگو پيرامون همايش داستان نفت و تحليل نقاط قوت و ضعف همايش و برنامه هاي فرهنگي شهر گذشت.

 

 

نوشته شده توسط انجمن داستان ,

  گالری نویسندگان و دست اندرکاران و مطبوعات در همایش سراسری نفت
مرتبط با : گالری تصاویر نویسندگان نفت
ارسال شده در: شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388

 

نوشته شده توسط انجمن داستان ,

  و پايان آمد اين دفتر حكايت همچنان باقيست ...
مرتبط با : برنامه های نخستین همایش سراسری نفت
ارسال شده در: چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388

دلمان گرفته، سكوت كرده ايم و الكي و شايد زوركي لبخند مي زنيم چون خوب نيست وقتي مهمان داريد خود را غمگين نشان دهيد؛ ولي خوب مهمانان ما چند ساعت ديگر مي روند و ما شايد ديگر آنها را نبينيم.

روز اختتاميه است و دوباره تالار مهر بچه هاي شعر و داستان  واقعا سنگ تمام گذاشته اند و از جان و دل كار مي كنند. خيلي هاي آنها چند روز است خانه نرفته اند و در هتل كاروانسرا مانده اند؛ ليلا رستگار مسئول واحد طنز حوزه هنري شاعر و نويسنده، پروين كاشاني زاده  زني نويسنده شاد و سرزنده  كه چند روز پيش پسرش را داماد كرده، حامد ابومعرف  شاعر، محمد نعامي شاعر ، سميه اسفندياري داستان نويس، مولود اسفندياري مسئول واحد تجسمي، احمد آلبوطاهر داستان نويس،عاليه صالحي، معصومه صابري داستان نويس، مرجان درودي داستان نويس، بهنام تبار ، اميد دادگر، رقيه ابودوله شاعر و داستان نويس، ماجد ابومعرف شاعر، افسانه سلطاني شاعر، هدا اسفندياري داستان نويس، بابك گشتي زاده ، عبدالمناف ابراهيميان،مانا مداح داستان نويس ،عصمت موسوي شاعر،ندا صالحي،پرستو سردشت شاعر  و... همگي دست به دست هم دادند تا اين همايش خوب برگزار شود و حال موقع رفتن همگي دلشان تنگ شده است.

هرآغازي را پاياني است.

آري همه مي دانيم ولي خوب آدمي ست و دوستدار جاودانگي.

و اما اختتاميه!

حسن ميرعابديني به سخنراني اي پيرامون ادبيات نفت در خوزستان پرداختند. وي گفت: شهرهای جنوب و به خصوص خوزستان به علت دارا بودن تنوع فرهنگی زیاد و آمیختگی با فرهنگ کشورهای بیگانه از بدوی تا مدرن طبایع و زوایای دید گوناگونی را در مقابل نویسنده قرار می‌دهد و نویسنده‌ای که در بطن این فرهنگ می‌نویسد با تنوع بیشتری روبرو است.
این پژوهشگر تشخص و معنای هر نویسنده را در سبک فرهنگی آنها دانست و گفت: بعضی از مناطق ایران همانندخوزستان و اصفهان واجد ویژگی‌های فرهنگی هستند و در این شهرها سنت هنری وجود دارد که متاثر از فرهنگ شفاهی و زندگی مردم و زبانی که عامه مردم می‌آفرینند.
وی ادامه داد: ترجمه آثارروشنفکران و متون ادبیات مدرن توسط انتشارات شرکت نفت و مترجمانی همچون نجف دریابندری در تقویت این سنت ادبی و ادبیات ایران تاثیر بسزایی داشت.
این پژوهشگر در پایان سخنان خود گفت: کتابخانه مجهز به شرکت نفت که در دسترس کارمندان و نویسندگان این منطقه قرار داشت به نوعی باعث شکل گیری این سنت ادبی شد و با رویدادهایی همچون انقلاب و جنگ تحمیلی این سنت آبیاری شد.

پس از پايان سخنان ميرعابديني مريم دلباري دبيرهمايش طي سخناني از كليه كساني كه گفته بودند كه آبادان نمي تواند يك همايش سراسري برگزار كند و با سنگ پراني هاي خود سعي نمودند كه وي را از اين كار منصرف كنند ولي نتوانستند گفت ما بدون ياري شما توانستيم اين كار بزرگ را انجام دهيم و اميدواريم اين همايش در سال هاي آينده هم تداوم داشته باشد.

پس از پايان سخنان ايشان از صفدر تقی زاده،محمد بهارلو،احمد بیگدلی،محمد ایوبی،عباس عبدی،فرهاد حسن زاده،جمشید خانیان،کوروش اسدی و نعمت نعمتی، حسن میر عابدینی، فرخنده آقایی،حسين سناپور،جواد جزینی،حسین لعل بذری،حسن فتاحی، ناصر بزرگ مهر،آرش شفاهی،سیامک احمدی،فیروزه عسگری،فریبا حاج دایی بزرگاني بودند كه ازآن ها تقدير به عمل آمد.

و دفتر اولين همايش سراسري داستان نفت بسته شد.

و آبادان بدون مهمانانش كه ساكن واقعي آبادان اند و فرزند واقعي آن چه سوت و كور و سرد شده است. آسمانش گرفته و هر آن ممكن است ابرهايش گريه سردهند.

آرزومنديم سال ديگر دوباره اين جمع و جمع هاي ديگري به آبادان بيايد. ولي آرزو مي كنيم كه مشكلات عديده اي كه امروز با آن ها روبه رو بوديم فردا نباشند و برنامه ها از كيفيت بهتري برخوردار باشند و قلم دوستان آبادان با خيالي راحت كنار بزرگان قلم بنشينند و داستان بخوانندو استفاده اي را كه به دليل كارهاي اجرايي و گرفتاري هاي ديگر كه امروز با آن ها روبه رو بودند فردا نباشند تا آنها با فراغ بال در كنار استاد بنشينند و ياد بگيرند.

به اميد آن روز

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط انجمن داستان ,

  دومين روز همايش داستان نفت
مرتبط با : برنامه های نخستین همایش سراسری نفت
ارسال شده در: دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388

روز دوم همايش نفت در حالي آغاز شد كه تعداد كثيري از نويسندگان تا نزديكي هاي صبح در جلسه داستان خواني و نقد و بررسي داستان ها كه در هتل كاروانسروا برگزار شد بيدار بوده و شب پر از داستاني را گذرانده بودند.

ساعت 9 صبح روز سه شنبه 14/2/88

سالن سينماي باشگاه گلستان شاهد شروع به كار دومين روز داستان نفت بود. روزي كه ابتدا با سخنراني محمد ايوبي چهره اي نام آشنا در ادبيات جنوب آغاز شد. محمد ايوبي كه غبار پيري بر گرد اونشسته و شكسته شده اما قلمش غبار ايام نگرفته و همچنان سالم و سرحال مي نويسد.ايوبي مقاله اي پيرامون« نفت درشریان ادبیات داستانی خوزستان» كه درباره داستان نويساني ست كه در جنوب باليده اند يا دوراني از عمر خويش را در اين مناطق گذرانده اند سخنراني نمود و به نقد و بررسي آثار آنها پرداخت.

سپس داستان نويسان نفت يك به يك، دو به دو روي سن حضور پيدا كرده و از خويش، دوران كودكي شان در آبادان و روزهايي كه نبودند دراين شهر شعله هاي نفت گفتند و سپس داستان شان را خواندند.

اول فرهاد حسن زاده و جمشيد خانيان كه كه از دوران مدرسه با هم بودند آمدند، بعد نوبت نعمت نعمتی با داستان دو کبوتر زیر باران  ، احمد بیگدلی با تكه اي از يك رمان كه با اجراي نمايشي همه را ميخكوب كرده بود و با اينكه داستاني طولاني بود هيچكس خسته نشد، عباس عبدی با داستاني زيبا و تاثير گذار كه گريه ماندانا صادقي مجري برنامه و عده اي از حضار را در آورد، فرخنده آقایی با داستاني از جنس زنانه وکورش اسدی همگي آمدند و داستاني بر داستان نفت همايش ترسيم كردند.

 آن‌گاه نوبت به پرسش و پاسخ با جواد جزینی و حسین سناپور رسید و در نهایت گفت‌وگویی با محمد بهارلو و صفدر تقی‌زاده صورت گرفت.

بعد از پايان برنامه هاي روز دوم همايش؛ نويسندگان نفت به بازديدي از پالايشگاه آبادان رفتند و از نزديك شاهد وسعت و عظمت اولين پالايشگاهي بودند كه صدسالگي خود را جشن مي گيرد و شايد خيلي ها با خود فكر كرده اند و شايد به زبان هم آوردند كه شهري كه پالايشگاه دارد چرا جوانان آن از بيكاري مي نالند و چرا شهري به اين همه امكانات صنعتي هنوز كه هنوز است زخم هاي جنگ بر تن آن تاول زده و حتي پانسماني، بخيه اي بر پيكره آن صورت نگرفته و سال به سال به جاي زيباتر شدن و جذاب شدن چين و چروك بر چهره اش بيشتر نمايان مي شود.

واقعا اين سوالات جوابي دارد؟ چرا آبادان روزگاري چنان بزرگ بود و زيبا كه لقب پاريس كوچولو به آن مي دادند و حال ما كه جوانان اين شهريم بيشتر مواقع خجالت مي كشيم بگوييم كه ساكن اين شهريم و خجالت خويش را با بازگويي گذشته پنهان مي كنيم.

آري ما آباداني ها در همه چيز اويم: اولين پالايشگاه را داريم، بزرگترين مترجم ايراني ساكن اين شهر بوده، آري ما نجف دريابندري، صفدر تقي زاده، محمدبهارلو، محمدايوبي، جمشيد خانيان، فرهاد حسن زاده و.... داريم يعني داشتيم و حال خيلي هاي آنها بعد از 30 سال پا به اين شهر گذاشته اند.

آري ما خيلي چيزها داريم و به داشته هايمان مي نازيم و دوست داريم روز به روز بيشتر شوند. دوست داريم دوباره آبادان مان آبادان شود.

آرزوي بزرگي است. ولي خوب آرزو بر جوانان عيب نيست.

 

 

 

نوشته شده توسط انجمن داستان ,

  آغاز به كار همايش داستان نفت
مرتبط با : برنامه های نخستین همایش سراسری نفت
ارسال شده در: دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388

 امروز سيزدهم ارديبهشت آبادان شاهد حضور تعداد كثيري از نويسندگان سراسر كشور بود كه به مناسبت همايش سراسري داستان نفت در شهر شعله هاي نفت گرد هم آمدند.

بهانه اي شيرين براي داستان گويي و نوشتن.

ماه ها بود كه اهل قلم اين شهر انتظار اين روز را مي كشيدند و با زحمات شبانه روزي مريم دلباري دبير همايش  و ديگر قلم دوستان بالاخره طلسم شكسته شد و اين همايش در تالارمهر كليد خورد.

حس عجيبي اهالي قلم را در برگرفته بود و لرزش لذت بخشي كه نمي دانم از باد كولر بود يا از حضور اين همه عزيز نويسنده وجودم را مي لرزاند.

نجف دريابندري با ابهت و چشمان نافذ كه امروز روز بزرگداشت او بود. عظمتش از برف هاي كليمانجارو هم بيشتر بود و او شايد به يقين همينگوي داستان سراي ايراني باشد.

وقتي آقاي صفدر تقي زاده ديگر مترجم بزرگ و دوست و يار دوران مدرسه دريابندري با صداي گرم ناصر بزگمهر پاروي سن گذاشت تا از نجف دريابندري و داستان هايش بگويد و از آبادان، دبيرستان رازي گفت خيلي ها شايد دلشان براي آبادان گذشته تنگ شد با اينكه هيچگاه آن زمان را نديده بودند و فقط شنيده بودند. دلشان خواست كه آن زمان بودند و از آن همه امكانات فرهنگي شهر لذت ببرند.

سپس نويسنده بانوي ليل محمد بهارلو به ايراد سخناني در باب شيوه ترجمه و بازآفريني دوباره داستان توسط آقا ي دريابندري پرداختند و ايشان را به حق استاد و به معني واقعي كلمه استاد ناميدند. استادي كه اين لقب شايسته و برازنده اوست.

و اما پير ترجمه نجف دريابندري فرزند خلف ناخدا خلف كه آبادان با نام او و ديگر بزرگان عرصه فرهنگ و هنرزنده است؛ آمد و گوش هاي دلمان را با صدا و كلمات صادقانه اش لبريز كرد.

از دوران كودكي اش در آبادان و تحصيل در دبيرستان رازي ، از دوبار زنداني شدنش و از كار كردن در شركت نفت كه كارمند منظمي نبود ولي پس از انتقال به قسمت انتشارات شركت نفت فعاليت ترجمه خود را دوباره از سرگرفت

و ترجمه و تألیف‌های زیادی از او درنشریة«خبرهای روز» و«اخبار هفته» به چاپ رسید.

دريابندري زندگي پرفراز و نشيبي داشت و همه عمر به دانش اندوزي ادبي و فلسفي و بازآفريني هاي ناب و يادگيري گذشته و به قول خودش هنوز هم چيزهاي زيادي براي يادگيري وجود دارد مخصوصا در حوزه زبان.

و اين بود داستان روز اول همايش نفت كه بزرگداشت مترجم فرزانه اي بود كه نامش و يادش تا ابد در ادبيات داستاني جاودانه خواهد ماند.

 

نوشته شده توسط انجمن داستان ,

  تخت دوطبقه(حمید اباذری)
مرتبط با : داستان نویسان آبادان
ارسال شده در: یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388

نیم ساعتی هست که مثل دیوانه‌ها تو اتاق قدم می‌زنم. زل می‌زنم بهت. فکری می‌آید سراغم. خیز برمی‌دارم سمتت و گوشم را می‌گذارم رو قلبت شاید هنوز...

 

نوشته شده توسط انجمن داستان ,

  گالری تصاویر نویسندگان نفت
مرتبط با : گالری تصاویر نویسندگان نفت
ارسال شده در: یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388
      آقای نجف دریا بندری

 

نوشته شده توسط انجمن داستان ,

  کسی دیگه...!(پروین کاشانی زاده)
مرتبط با : داستان نویسان آبادان
ارسال شده در: شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388

پیر مرد روی صندلی چوبی رنگ رو رفته ای پشت میز فلزی که چند سنگ و یک ترازو یک قرآن است نشته است .نگاه خاکستری وهم زده وریزش از پشت عینک ته استکانی به یک نقطه خیره شده است . . .

 

 

نوشته شده توسط انجمن داستان ,

  آتش(احمد آلبوطاهر)
مرتبط با : داستان نویسان آبادان
ارسال شده در: شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388

برای رسیدن به خونه ام باید از پارک وحدت بگذرم . پارک وحدت تمام درختهاش  شبیه همه . طرفای  ظهر ، پارک خلوته . بجزء صدای  پای  من  روی  سنگ  فرشها  ...

 

 

نوشته شده توسط انجمن داستان ,

  در به در انقلاب(علیرضا تقوایی)
مرتبط با : داستان نویسان آبادان
ارسال شده در: شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388

ایستاده بودم . یه راه پیش روم بود ، یکی پشت سرم  و  دو تا   راه   ،  دو طرفم . نمی دونستم کدوم یکی رو برم . گوشه ای نشستم . پشت  کاغذی  که توی  ...

نوشته شده توسط انجمن داستان ,

  گالری تصاویر آبادان
مرتبط با : گالری تصاویر آبادان
ارسال شده در: شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388
آبادان قدیم

 

 بقیه در ادامه مطلب...

نوشته شده توسط انجمن داستان ,

  الو و خاكستر (داستانی از مریم دلباری)
مرتبط با : داستان نویسان آبادان
ارسال شده در: شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388

ماهي فروش ها مي گفتند شرجي كه باشد، هوا دم

مي كند. ننه عباس دوباره غش مي كند و كسي كيسه ي چرمي رامي گذارد جلوي بيني ش تا  حرف بزندو حالش كمي جا بيايد.

كاغذهام بوي...

 

 

نوشته شده توسط انجمن داستان ,

  برنامه های نخستین همایش سراسری نفت
مرتبط با : برنامه های نخستین همایش سراسری نفت
ارسال شده در: شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388

نخستین همایش سراسری داستان نفت با اجرای ناصر بزرگمهر با برنامه های زیر در روز یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ماه در ساعت ۴ بعدازظهر در تالارمهر آبادان آغاز به کار می کند.

بزرگداشت نجف دریابندری 

سخنرانی صفدر تقی زاده درباره رابطه شکل گیری داستان آبادان و نفت

سخنرانی محمد بهارلو درباره ادبیات نفت

سخنرانی دکتر قبادی از جهاددانشگاهی تهران درباره ادبیات نفت

میزگرد داستان نویسان جنوب

سخنرانی یونس  تراکمه درباره داستان نویسی ناصر تقوایی به عنوان سرآغاز داستان بومی جنوب

سخنرانی حسن میرعابدینی

داستان خوانی نویسندگان نسل بعد از انقلاب حبیب احمدزاده ، ابراهیم دمشناس ، جمشید خانیان ، محمدرضا صفدری

داستان خوانی نمایندگان 6 استان کشور :

حسن بیگدلی از استان اصفهان ، عطا نهایی از کردستان ، عباس عبدی از هرمزگان ، محمدرضا صفدری از بوشهر ، حسین لعل بذری از خراسان ، فرشته توانگر از استان فارس

 ( بازدید از پالایشگاه آبادان ،بازدید از مناطق جنگی ، کارگاه داستان ، تقدیر از ده نویسنده ی داستان نفت )  

نوشته شده توسط انجمن داستان ,

  بیوگرافی نویسندگان نفت
مرتبط با : بیوگرافی نویسندگان نفت
ارسال شده در: شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388

جمشید خانیان:

خانيان در سال 1340 در آبادان متولد شد. اولين مجموعه داستان كوتاه او در سال 1372 و دومين اثرش با نام «بازي روي خط ممنوع» در سال 1375 و اولين رمان چاپ شده او با نام «او» در موضوع انقلاب اسلامي در سال 1376 منتشر شده است.

فرهاد حسن‌زاده:

فرهاد حسن زاده متولد بیستم فروردین ۱۳۴۱ در آبادان از نویسندگانی می‌باشد که در تمامی حوزه‌های ادبی از داستان کودکانه تا رمان برای بزرگسالان دست به نگارش زده‌است. کتاب «ماشو در مه» وی برندهٔ جایزهٔ سال ایران شده‌است.از کتاب های دیگر او می توان به همان لنگه كفش بنفش، كنار درياچه نيمكت هفتم، بندرختي كه براي خودش دل داشت اشاره کرد.او هم اکنون مسئول صفحهٔ طنز نشریهٔ دوچرخه می‌باشد که پنج‌شنبه‌ها ضمیمهٔ روزنامه همشهری می‌باشد.

بهاره اله بخش:

. . .

بقیه در ادامه مطلب. . .

نوشته شده توسط انجمن داستان ,

  اسامی 30 نویسنده نفت دعوت شده به همایش
مرتبط با : اسامی 30 نویسنده نفت دعوت شده به همایش
ارسال شده در: شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388

دکتر صفدر تقی زاده (تهران)ـ  دکتر حسن میرعابدینی (تهران)ـ دکتر ناهید توسلی (تهران) ـنجف دریا بندری (تهران)ـ محمد بهارلو (تهران)  علی فرخ مهر  (تهران)ـ محمد ایوبی فر (تهران) ـ نسرین ایوبی فر (تهران) جمشید خانیان (تهران) ـ ابراهیم دمشناس (تهران) ـ غلام عباس عبدی (اصفهان) ـ آرش شفاعی (تهران)ـ یونس تراکمه (اصفهان)ناصر بزرگمهر (تهران)ـ رعنا افشاری نسب (تهران)ـ فرشته توانگر (شیراز) حبیبه داس فروش (شیراز)ـ فریبا حاجی دایی (تهران)ـفرهاد حسن زاده (تهران)ـ جواد جزینی (تهران)ـ فرخنده آقایی (تهران)ـ محمد حسین بیگ آقا(تهران)ـ کوروش اسدی (تهران) ـ اصغر عبد الهی(تهران)ـ حسن فتاحی (تهران)ـ لادن نیکنام (تهران)ـ حسین لعل بذری (مشهد)ـ  احمد بیگدلی (اصفهان)ـ محمد زرویی نصر آباد (تهران)ناهید طباطبایی (تهران)فیروزه عسکری (تهران)ـ  محمد آقازاده(تهران)

 

 

نوشته شده توسط انجمن داستان ,

درباره وبلاگ
 
همايش داستان نفت پلي است بين نويسندگان ديروز آبادان و قلم به دستان اكنون شهر تا بياموزند از پيران اين هنر زنده كه تمامي جهان را در خويش دارد.
ما در اين وبلاگ برآنيم ابتدا اخبار و گزارشات اين همايش را به اطلاع شما رسانده و شما را در جريان اتفاقات و رويدادهاي اين همايش 3 روزه قرار دهيم.
در درجه دوم سعي ما براين است تا كساني را كه در زمينه ادبيات نفت قلم فرسايي كرده اند و داستان يامقاله اي در اين زمينه نگاشته اند را به حضور شماعزيزان معرفي نماييم.
و سپس شما را با دوستان داستان نويس آباداني آشنا و آثارشان را در اين وبلاگ انعكاس دهيم تا با نوقلمان اين ديار نفت خيز آشنا شويد.
با اميد به اينكه اين وبلاگ به پوياتر شدن ادبيات اين شهر ياري رساند.
از تمامي ادب دوستان و علاقمندان به هنر نوشتن خواهشمنديم با انتقادات سازنده خويش ما را در اين مهم ياري رسانند.
 

تبلیغات

 
لیست دوستان

ناصربزرگمهر
محمد جوادجزيني
روزگار وصل
بزرگداشت یکصدمین سال نفت
هشتاد ادبیات جوان ایران
هجوم مجله ادبـي شمـال ايـران
عروض نشریه الکتریکی ادبی
دانوش نشریه ادبی
7سنگ مجله اینترنتی
وازنا مجله ادبی شعر
خزه
ديباچه
فرهاد حسن زاده
فرخنده آقايي
بهاره اله بخش
نعمت نعمتي
ليلا برزگر
فتووبلاگ آبادان
تا سپيده ...
آرش شفاعي
فريبا حاج دايي
مصطفي مستور
قالب وبلاگ
 

 
بخش ویژه

 
 
Copyrights This Blog  © 2008 | Designed By : NazTarin.Com